اندر معنای فرهنگ
انسانها محیط پیرامون خود را معنا میکنند. خواستار کشف و ابهامزدایی اند. در حقیقت معنا پُل ارتباطیِ انسان با دنیای اطرافش است. اگر در تولید، فهم، یا نوعِ ارتباط این معنا اختلالی ایجاد شود، زندگیِ انسان دستخوشِ دگرگونی میگردد.
با مقدمهای که دربارۀ رابطۀ انسان و معنا متذکرشدیم به سراغ جستجویی در معنی فرهنگ میرویم.
با هر تعریفی از فرهنگ که داشته باشیم، یک ویژگی فصل مشترک و هستۀ مرکزیِ همۀ این تعاریف میباشد و آن خاصیتِ «معنا گونیِ» فرهنگ است. فرهنگ نظامی از معانی است. برای روشنتر شدن مفهوم که از فرهنگ در ذهن دارم، روایتِ ادگار مورَن از معنای فرهنگْ میتواند مدخل خوبی باشد.
مورن: شرح جالبی برای فرهنگ میآورد. به عقیدۀ او، که ریشه در اندیشۀ هگل دارد
، (انسانها در موردِ جهان فکر میکنند و به خلقِ معنا دست میزنند.)
فرهنگ و هر چیز دیگری که صبغهای متافیزیکی و ناملموس دارد، ساختۀ جمعی و مشترک همۀ انسانهاست. به این ترتیب که فرهنگْ میراثِ گذشتگان است برای آیندگان و نظام معناییِ پیشینی است برای انسانهای تازه. پس هم برخاسته از ماست و هم مستقل از ما. فرهنگ یک بشرْساخته است و این خاصیتِ همۀ بشرْساختههاست که روزی استقلال مییابند و ماهیت جداگانه و ملموسی به خود میگیرند.
مغز انسان به فعالیتِ معمولِ خودش در طول تاریخ وفادار وده است. اما مغز بدون وجود زمینهای فرهنگی که به تعبیر مید، نظامی از نمادهاست
هیچگاه نمیتوانست دستاوردی چنین عظیم پیش روی ما بگذارد.
تعبیر کلیفورد گیرتز اینگونه است
«پُر روشن است که اساس مغز، تنها پس از شکلگیریِ فرهنگی که قبلاً پیچیده بوده است، توانسته مطرح، موفق و پیروز شود. و شگفتانگیز است که مدتهای مدیدی دقیقاً میتوانستند به چیزی خلاف این باور داشته باشند... این گونه آدمسان شدنِ زیستی برای تدوین فرهنگ ضرورت داشت، اما پیدایشِ فرهنگ برای تداومِ روند آدمسان شدن تا انسان نئاندرتال و ساپینس ضرورت داشت.»
ما علاوه بر اینکه در زمینهای فرهنگی زندگی میکنیم، عامل حیات و بقای فرهنگ نیز هستیم. این دیالکتیک اساس مواجهۀ آدمی با دنیاست.
در یک جمعبندی از آنچه تاکنون دربارۀ فرهنگ گفته شد، میشود به این دیدگاه نزدیک شد که فکر و اندیشۀ آدمیان خالقِ همۀ معانی است. معنا از درونِ انسان میجوشد. جهانِ واقعی در ذاتِ خود تهی از هرگونه معنای درونی است. این انسان است که لباس فهم و روشنی را به کالبد جهان مینشاند. و فرهنگ، فصل مشترکِ این معنی ذهنی است که به صورت یک روح یا یک موجود برترِ ذهنی و دست نیافتنی حلول میکند و آدمی را به تفکردر
باب ماهیت آنچه خلق کرده است وامیدارد.
معناومفاهیم فرهنگ در کتب لغت فارسی
در مورد فرهنگ تعابير وتوضيحات زيادي موجود هست . يكپارچه كردن و همه را به نحوي در يك تعريف جامع و مانع در آوردن نه ممكن است و نه مقدور و نه تابحال چنين كاري انجام گرفته . بنا به بينشها و نگرشهاي افراد و پژوهشگران تعابير و تعاريف خاصي از « فرهنگ» مستفاد شده . در اينجا برآنيم تا در ابتدا، بنا به ضرورتي كه تشخيص ميدهيم نگاهي به گذشته اين واژه داشته باشيم و آن را دقيقتر بررسي كنيم ، چرا كه براي شناخت هر پديده، تاريخ آن ضروري ولازم است .به طور كلاسيك، سير تاريخي ومنشاء واژه «فرهنگ » را بايست در آلمان جستجو كرد
زبانهای ایرانی پیش از اسلام
در واژ ه نامه های فارسی.به.طورضمنی.به دو مفهوم اساسی فرهنگ که(ریشه)و (چشمه)باشد. اشاره شده است این دونکته دریافت و برداشتی است از اندیشه ها و تلقی عامه در بیان کاربرد این کلمه در این مورد بعضی از واژه ها از قبیل فرهنگ جهانگیری مجمع الفرس لطایف الغلت برهان قاطع برهان جامع نفیسی و..... فرهنگ به شاخه درختی اطلاق شده است که آن را می خوابانند( درست مثل تکثیر گیاه از طریق خوابانیدن)
در بعضی از دیگر از کتب لغت فرهنگ را به معنی کاریز و قنات به کار گرفته اند واز جمله به کلمه (دهن فرهنگ)اشاره کرده اند که امروزه هم دربعضی از نقاط ایران از جمله خراسان مصطلعاست و به معنی مظهر قنات است یعنی جایی که آب کاریز نمایان می شود وبر روی زمین جاری می شود
در این دو مورد می بینیم که که از فرهنگ به عنوان ریشه زندگی و چشمه حیات یاد شده است و با این نگرش مفاهیم عالی روییدن بالیدن جاری شدن وبه اوج راه جستن را در این گونه تلقها و برداشت ها بروشنی می بینیم علاوه بر این تعاریف دیگری ازفرهنگ در کتب فارسی وجد دارداز جمله ادب عقل دانش بزرگی حکمت معرفت علم فضیلت و صنعت در ضمن کتابی را که مشتمل بر لغات و معانی باشد نیز فرهنگ می گویند
مولف فرهنگ نظام مرز ب
معناومفاهیم فرهنگ د ر متون گذشته فارسی
در واژ ه نامه های فارسی.به.طورضمنی.به دو مفهوم اساسی فرهنگ که(ریشه)و (چشمه)باشد. اشاره شده است این دونکته دریافت و برداشتی است از اندیشه ها و تلقی عامه در بیان کاربرد این کلمه در این مورد بعضی از واژه ها از قبیل فرهنگ جهانگیری مجمع الفرس لطایف الغلت برهان قاطع برهان جامع نفیسی و..... فرهنگ به شاخه درختی اطلاق شده است که آن را می خوابانند( درست مثل تکثیر گیاه از طریق خوابانیدن)
در بعضی از دیگر از کتب لغت فرهنگ را به معنی کاریز و قنات به کار گرفته اند واز جمله به کلمه (دهن فرهنگ)اشاره کرده اند که امروزه هم دربعضی از نقاط ایران از جمله خراسان مصطلعاست و به معنی مظهر قنات است یعنی جایی که آب کاریز نمایان می شود وبر روی زمین جاری می شود
در این دو مورد می بینیم که که از فرهنگ به عنوان ریشه زندگی و چشمه حیات یاد شده است و با این نگرش مفاهیم عالی روییدن بالیدن جاری شدن وبه اوج راه جستن را در این گونه تلقها و برداشت ها بروشنی می بینیم علاوه بر این تعاریف دیگری ازفرهنگ برون و معني فرهنج است
در کتب فارسی وجود دارداز جمله ادب عقل دانش بزرگی حکمت معرفت علم فضیلت و صنعت در ضمن کتابی را که مشتمل بر لغات و معانی باشد نیز فرهنگ می گویند
مولف فرهنگ نظام مرزعه ب
ندی و کرتی زراعتی را هم بر معنای فوق افزوده است
در بين متوني كه از گذشتههاي دور به ميراث رسيده واژه :«فرهنگ » در معياري خاص استفاده شد، اينكه كلمه «فرهنگ » است و « هنگ » از ريشه اوستايي «سنگ » به معني «كشيدن» و « » از دو حرف «فره » به معناي «شكوه و عظمت سنگيني » و «وقار » برگرفته شده جاي تأمل و تدفيق بيشتري دارد.
بنابه پژوهش يكي از پژوهشگران كلمه فرهنگ در متون پهلوي به معناي «دانش و دانايي» آمده است .
« به خاستاري فرهنگ كوشا باشيد . چه فرهنگ تخم دانش است و برآن خرد است و خرد آرايش دو جهان است و درباره آن گفتهاند كه فرهنگ اندر فراخي پيرايه و اندر شگفتي ( سختي ) پانه ( نگهبان ) و اندر آستانه ( مصيبت ) دستگير و اندر تنگي پيشه است .»
( به نقل از دكتر محمود روحالاميني از كتاب مباني انسانشناسي ) در شاهنامه فردوسي نيز فرهنگ با معاني متفاوت و به معني آرزشها و اندیشه های والای بشری را اراده میکند و آن را بر تبار و نزاد اصل ونسب برتری می دهد دانش علم ، نيكمردي و مترادف با خصايل اخلاقي به كار رفته است، در شعر مربوط به اندرزنامه انوشيروان »آمد
زادنابپرسيد سپس دادگر كه فرهنگ بهتر بوديا گهر
چنين دادپاسخ بدرورهنمون كه فرهنگ باشد زگوهرفزون
كه فرهنگ آرايش جان بود زگوهر سخن گفتن آسان بود
گهربي هنرزلروخواراست و مست به فرهنگ باشد روان تندرست
ا مولوی: از ذکر این کلمه بیشتر به عنوان تدبیر چاره ونیرنگ را در نظر گرفته
برهان قاطع تا همين اواخر كلمه « فرهنگ »به معني «علم و دانش » به كار ميرفت و اطلاق نام «اداره فرهنگ» به آموزش و پرورش فعلي با توجه به همين مفهوم و معني بود، به علاوه كلمه فرهنگ با مفهوم روشنفكري و طبقاتي مترادف كلمات «مبادي آداب »، « باريك انديش»،«با سواد»، «اهل مطالعه » ، « خوش مشرب» ، « آشنا با آداب و رسوم خاص » و «مؤدب و داراي خصايص اخلاقي » نيز به كار ميرود و معمول چنين استنباط ميشود كه كسي را ميتوان «بافرهنگ » ناميد كه با رفتار مؤدبانهاش براي خود شخصيت و موقعيتي احراز كند،در همين جا بايد گفت كه تمامي اين مفاهيم در مفهوم جامعهشناسي آن جزيي از «فرهنگ » است ن خود فرهنگ .
اجزای فرهنگ
-
فرهنگ از دو جزء(فر)و(هنگ)ترکیب یافته است
(فر)یا (فرا)در فرس هخامنش و اوستا (فرfraو فرا fra)از پیشاوند ها هستند و به معنی (پیش )
11
از1فرهنگ بر سر بسیاری از واژه ها (فرا)می آید(درفارسی گذشته) چون فرارفتن و فرا خواندن ویا (فر به فتح (فا)و کسر (فا)دیده میشود.چون فرمودن و فرزند و فرزانه و فرستادن و..........
2 (هنگ):جداگانه در فارسی به معنی قصد و نیت می باشد آهنگ با پیشاوند (آ)در زبان ما رایجتر است (هنگ )با پیشاوند (فر)به معنای دانش و ادب است.
درنوشته های پهلوی هم به همین معنی بسیار دیده می شود واصولا فرهنگ در زبان پهلوی به معنی (تربیت آموزش و پرورش و آنچه آموخته می شود) )به کار می رود
.فرهنگ عمومی و نحوه مطالعه آن
|
|
|
|
|
|
قواعد، آداب و رسوم، هنجارها و الگوهاي رفتاري و ارزشهاي اجتماعي را انسان از همان آغاز فراميگيرد، از ساختهها و افكار ديگران بهره ميگيرد و در محيطي زندگي ميكند كه در ادامه نسلهاي پيدر پي گذشتگان شكل گرفته كه به آن «محيط فرهنگي » اطلاق ميشود . انسان از همان ابتدا به نهاد اجتماعي خانواده وبه دنبال آن وابسته به جامعه است كه درگير است. اين سازمانها و روابط اجتماعي از نسل گذشته به ارث ميرسد و نسل كنوني در صدد است آن را به نسل بعد از خود انتقال دهد. مردم از طريق فرهنگ، مهارتهايي را كه براي بقايشان در انواع گوناگون محيطهاي طبيعي لازم است فرا ميگيرند. براي بررسي اينكه «فرهنگ عمومي » چيست، لازم است ابتدا چند واژه را معنا كرد. اولين واژه :
« فرهنگ عامه ( فلكور ) folklore » است كه از دو واژه «folk » به معناي «مردم » « دانش » . و «lore »به معني «دانستن » گرفته شده . با توجه به ريشه لغوي كلمه ، اين واژه دانشي را ميرساند كه به مطالعه «ابعاد سنتي يك جامعه ميپردازد ودر واقع شاخهاي از جامعشناسي است كه محور تحقيقات آن را هر چه كه با قوم در جامعه ربط دارد، يعني شيوههاي زندگي ، اعمال و رفتار، عادات ، باورهاو استورههاي سنتي پابرجا، تشكيل ميدهد.»
درزبان گفتاري ، اين واژه ، معناي «سنن مردمي » ميدهد كه در مواقعي خاص به ظهور ميريند و جشنها، عدات ، رقصها و حتي افسانهها و خرافات رو يا حتي لهجهها و زبانهاي محلي ، موجبات بقاي ان را فراهم ميآورند.
اصطلاح ديگر ، « فرهنگ تودهها ( mass culure )» است كه به خودي خود دحتواي فرهنگ غالب و گسترده را در بين تودهها ميرساند.«فرهنگ تودهها» عبارت است از: جهانبيني ، شكل ارزش گذاري حيات، ايدئولوژي غالب مورد تجربه در زندگي و به طور كلي تمامي محتواي رواني ناشي از كاربرد وسيع و تعيين كننده وسايل ارتباط جمعي ( مطبوعات، راديو وتلويزيون ، نوارهاو سينما)، آن طور كه در برههاي خاص از زمان مورد استفاده قرار ميگيرند.
« فرهنگ تودهها» مجموع مردم را به شركت در ارزشهاي فرهنگي ( كه عبارتند از احساسات ريشه داري كه اعضاي يك جامعه در آن سهيماند و غالباً رفتار و اعمال اعضاي جامعه را تعيين ميكنند مانند باورهاي مذهبي ، احترام به ريشسفيدان، احترام به خانواده و .....) وامي دارد و فرهنگ عمومي را گسترش ميبخشد و اكثريت را به پذيرش ارزشهاي يك تمدن بر ميانگيزد . طبقات اجتماعي را يكپارچه ميكند و روابط اجتماعي را هماهنگ ميسازد و در كل برتمامي حيات انساني اثر مينهد .
در اينجا بايد به دو نوع « فرهنگ آرماني »و « فرهنگ واقعي» نيز اشارهاي داشت. در هر جامعه برخي اعمال هستند كه بطور عمومي به شدت نهي شدهاند ولي به گونهاي خصوصي وراج دارند. درواقع به آن نوعي از فرهنگ كه رسماً پذيرفته شده و در جمعه به عنوان الگوي رسمي رفتار اطلاق ميشود، در حالي كه «فرهنگ واقعي » به آن چيزي اطاق ميشود كه مردم عملاً انجام ميدهند . كمتر پيش ميآيد كه عملكردهاي واقعي انسانها و الگوهاي ارماني يك جامعه كلي، يك مدت زمان طولاني همچنان متفاوت باقي بمانند. و بسته به شدت قوت و ضعيف هر كدام از اين دو ، ديگري را تحت تأثير قرار مي دهد. براي مثال از افراد جامعه انتظار ميرود كه در بسياري از موارد تقلب و دروغگويي در بازار معاملات رواج دارد و يا اينكه در مدرسه به كودكان و دانش آموزان ياد داده ميشود كه به ديگران دروغ نگويند، ولي آنها در جامعه و در عمل ميبيند كه دروغگويي چندان هم نادرنيست.
در واقع هر گاه مادر گفتگوي روزانه خود صحبت از فراموش شدن ارزش و جايگزين شدن ارزش ديگري ميكنيم، در واقع بحث از همين تأثير گذاري فرهنگ واقعي برفرهنگ آرماني است.
يكي از مهمترين وظايف شوراي فرهنگ عمومي مطالعه دائمي وضع فرهنگي عمومي كشور و ارزيابي آن و تهيه گزارش نوبهاي و عرضه آن به شوراي عالي اقلب فرهنگي است. پيچيدگي مسائل فرهنگي و اجتماعي موجب ميشود كه بدون مطالعات متكي به روشهاي صحيح، تيه اين گزارش به آساني امكانپذير نباشد. بر اهل فن پوشيده نيست كه بدست دادن آمار و اطلاعات آماري به منظور برنامهريزي فرهنگي يكي از اردكان اصلي پيشرفت و توسعه فرهنگي در هر كشور است . از اين رو نظام آماري و اطلاعات فرهنگي و تحليلهاي اجتماعي و ارائه كمي وضعيت و عملكرد فرهنگ عمومي نيازمند شاخصهاي عمده در اين بخش است، تا ببتوان امكان ارزيابي و سنجش كيفيت فرهنگ عمومي جامعه را فراهم ساخت. بررسي و شناخت نقاط قوت و ضعف، امكات بالقوه، شناخت. مشكلات و تنگناها، مسير حركت ، نوسانات تأثيرگذار بر فرهنگ عمومي انتخال و تغيير روشهاي فعاليت در اين بخش ب ايجاد روش مطالعه، ارزيابي ، جمعآوري اطلاعات و تبديل دادههاي كيفي به دادههاي كمي و آماري فرهنگ عمومي، نيازمند است . بدين جهت گروهي از محققين در معاونت پژوهشي وزارت فرهنگ ارشاد اسلامي مأمور بررسي اين مهم شدهاند. اما تا دستيابي به روش مناسب، از كليه ادارات كل فرهنگ و ارشاد اسلامي و شوراي فرهنگي تمامي استانها خواسته شده است در جهت تهيهگزارش وضع فرهنگ عمومي منطقه تلاش نمايند، از جمله مواردي كه ميتواند جايگاهي درمطالعات فرهنگي عمومي داشته باشد عبارتند از :
1ـ توزيع جمعيت از لحاظ سن، جنس، سواد و آموزش ،دين
2ـ تحرك مكاني و تغييرات شغلي
3ـ تأثير محيط طبيعي برزندگي اجتماعي
4ـ جغرافيا و جهانگردي
5ـ وضعيت ايلات قبايل
6ـ وضعيت بهداشت
7ـ ويژگيهاي اخلاقي جامعه
8ـ برنامههاي ترويج اخلاق و معارف اسلامي
9ـ وضعيت اخلاق خانوادگي و نهاد خانواده
10ـ خصلتهاي ناروا در جامعه
11ـ وضعيت معيارهاي اصلي اخلاق اسلامي
12ـ برنامههاي همگاني شدن امر به معروف و نهي از منكر
13ـ خداشناسي و اديان
14ـ خرافت و پندارها
15ـ تلقي نادرست از مفاهيم ديني
16ـ شيوع مفاسد اجتماعي
17ـ نوع روابط اجتماعي
18ـ تعدادو وضعيت جوامع شهري و روستايي
19ـ وضعيت گروههاي مختلف ديني ـ سياسي ـ اجتماعي ـ فرهنگي و...
20ـ نقش ميزان مشاركت و پايگاه اجتماعي آحاد مردم جامعه در اداره كشور |
|
|
|
|
|
امعنای جدید از فرهنگ (از دهه اول قرن چهار دهم هجری شمسی )
Nv در آمدی بر مفهوم فرهنگ عمومی
|
|
|
|
|
|
|
|
مروري بر آنچه در مورد فرهنگ و فرهنگ عمومي گفته ميشود، نشان ميدهد كه درك واحدي از اين مفاهيم وجود ندارد.
دستاندر كاران علوم اجتماعي بعضاً با افزايش تعداد تعاريف فرهنگ، كه گاه با بياني افتخار آميز هم از آن ياد ميشود، با تأكيد بر تعدد تعاريف ـ اين بازار را آشفتهتر ميسازند. و سردرگمي تا جايي كه اغلب افراد صلاح را در اين ميبينند كه بدون اينكه به تعريف فرهنگ عمومي بپردازند، درباره آسيبها و معايب، وجوه و راه حلهاي فرهنگ عمومي صحبت كنند.
نگاهي پديدار شناسانه به مفهوم فرهنگ نشان ميدهد با وجود تنوع در تعاريف جوهر واحدي به عنوان فرهنگ وجود دارد كه در طول تاريخ اين مفهوم در حاق همه تعاريف، به صراحت يا تلويح، وجود دارد . از آنجا كه مفهوم «فرهنگ » در معناي امروزي آن مفهومي است كه در حوزه علوم اجتماعي ساخته و پرداخته شده، بررسي تاريخ آن هم با تاريخ تكوين علوم اجتماعي همراه است.
تعريف مفهوم فرهنگ
در قرون جديد با رشد علم ( ) در حوزه امور طبيعي و نتايج آن در زندگي انسان بتدريج حوزه طبيعيات از فلسفه جدا گرديد. اما حوزه امور انساني همچنان وابسته به فلسفه باقي ماند. تا اينكه انديشمنداني به فكر دستيابي به معرفت علمي ودر حوزه امور انساني افتادند كه در رأس آنها، در حوزه علوم اجتماعي، بايد از افرادي چون كنت واسپنسر ياد نمود. اين افراد براساس اين تلقي كه « امور انساني مانند امور طبيعي هستند با پيچيدگي بيشتر » سعي كردند تا شاخههاي علوم انساني را شكل دهند كه آن در حوزه رواني روانشناسي رفتارگرا، در جامعهشناسي و اقتصاد مكاتب پوزيتيويستي بود.
در مقابل اين فرض مقبول ( امورانساني به مثابه امور طبيعي ) گروهي از انديشمندان آلماني به مقابله برخاستند. آنها با بحث پيرامون اين نكته كه چه پديدهاي « انساني » است، به نقش معني و ا مر روحي در پديدههاي انساني ، به عنوان جوهر واحدي كه پديده انساني را از پديده طبيعي متمايز ميسازد، اشاره داشتند. به اعتقاد آنها پديدهاي انساني است و موضوع مطالعه قرار ميگيرد كه معنوي باشد. به عبارت ديگر از معني تاثير پذيرفته باشد.
قبول اين اعتقاد نكته بعدي، تمايز اساسي علوم طبيعي و انساني، را در پي داشت. به همين جهت در واژگان فلاسفه آلماني از علوم روحي در مقابل علوم طبيعي ياد ميشود. اين دو حوزه تنها از جهت ماهيت متفاوت نبودند، بلكه روش بررسي آنها و هدف شناخت آنها هم متفاوت است. در علوم طبيعي، عالم براي فهم واقعيت در پي تعليل و يافتن علتهاست. در حالي كه در علوم روحي پژوهشگر در پيكشف معني است. زيرا با كشف معني حوزه امورانساني مفهوم ميشود. كشف معني هم با روش تجربي علوم طبيعي ميسر نيست. بلكه روش كشف معني تفهيم و تفسير است.
در گام بعدي، تقابل علوم روحي و طبيعي جاي خود را به تقابل علوم فرهنگي و طبيعي داد. در واقع فرهنگ مفهومي بود كه جايگزين امر روحي و معنوي شد. به همين جهت از فرهنگ در مقابل طبيعت ياد ميشود.
دليل اين تغيير مفهومي اين نكته ظريف بود كه تفهم و تفسير چگونه ميسر است؟ آيا از طريق درونبيني و شهود ميتوان به معناي كه در نزد ديگران است دست يافت يا اينكه درون بيني و شهو فقط ما را به حيطه معنايي ذهن فردي هدايت ميكند، به عبارت ديگر ،ملاك تفهم و تفسير درست معاني در نزد ديگران چيست؟ چگونه ميتوان به تفسيري عيني يا عينيتر، كه دخالت ذهن فردي در آن به حداقل برسد، رسيد . در راستاي پاسخ به اين سوال بود كه كانون توجه از روح به عنوان جوهري متمايز از جسم و ماده به آثار روحي ( جلوهها، بروزها) تغيير يافت. اين آثار امور مادي بودند كه مهر روح و معني برآنها حك شده بودند و قلمرو پديدههاي انساني را تشكيل ميدادند . فرهنگ براي نامگذاري اين حيطه مورد استفاده قرار گرفت . از اينرو ميتوان گفت جوهر اصلي فرهنگ معني يا امر معنوي است كه در امر مادي تبلور يافته است. از آن جهت كه مادي است قابل تجربه همگان است . و از آن جهت كه معنوي است بايد تفهم و تفسير شود.
در مراحل بعدي، براساس اين تلقي از فرهنگ ، مفهوم فرهنگ به صورت مصداقي تعريف شد ( تعريف تايلور) كه امروز عمدتاً به آن استناد ميشود و به مجموعه مظاهر فرهنگي فرهنگ گفته و يا مساوي با آن قلمداد ميشود. زيرا آنچه از نظر عالم اجتماعي قابل مطالعه بود، مظاهر و جلوههاست و نه خودمعاني. تايلور وديگران كه خوداز پوزيتيويستها ( در مقابل تفهميها ) محسوب ميشوند، بتديج تأكيد خود را از درك معني برداشته ودر بررسي فرهنگ روشي تجربي در پيگرفتند ( مشابه علوم طبيعي ) در حالي كه از ابتدا از مطالعه اين امور دستيابي به معنا و روحي بود كه در پي مظاهر فرهنگ وجود داشت .
در دهههاي اخير، مجدداً تاكيد بر وجه معنوي فرهنگ و تلاش براي گذر از امور تجربه به معني غالب شده است. در ميان جامعهشناسان نحلههاي فكري پديدار شناسي و تعاملگرايان نمادي و در ميان انسانشناسان افرادي چون گيرتس بروجه معني فرهنگ تاكيد ميكنند. گسترش رسانهها نيز به تقويت اين ديدگاه و طرح آن كمك رسانده است. زيرا حوزه ارتباطات عمدتاً با معاني، خلق، توليدو انتقال آن سروكار دارد؛ آنهم معاني كه از طريق نمادها منتقل ميشود.
جلوههاي مختلف فرهنگ
با اين نگاه به فرهنگ ( امر معنوي متجلي در حوزه امر طبيعي )، فرهنگ را ميتوان به چند وجه تقسيم نمود.
فرهنگ دروني شده
جايگاه اصلي معاني، ذهن افراد است. حيات دروني افراد در عين حال كه خاستگاه معاني است، حامل معاني هم ميباشد؛ فرهنگ در اين حوزه نشو ونما ميكند؛ تغيير مييابد و....
اما خود ذهن محصول فرهنگي است كه آموخته ميشود و بعد از دوره اكتساب حامل فرهنگ و گاه مولد آن ميشود. اين وجه فرهنگ را ميتوان « فرهنگ دروني شده » ناميد . فرهنگ دروني را روانشناسان از جهت انتقال معاني، تثبيت و تغيير آن مورد بررسي قرار مي دهند . فلاسفه هم در افقي وسيعتر حوزه معني را مورد كاوش قرار ميدهند.
اموري چون اعتقاد، ارزشها و گرايشها كه به عنوان فرهنگي يا بخشي از آن ياد شده است، حوزهاي از فرهنگ است كه جايگاه اصلي آن درون يا ذهنيت افراد است كه در قالب نمادها، همراه با تربيت، از نسلي به نسل ديگر منتقل ميشود.
فرهنگ نمادي
هنگامي كه فرهنگ در قالب نمادها ظاهر ميشود، كه از طريق آن تفهيم و تفهم و آموزش انجام ميگردد، ميتوان از جلوه ديگري از فرهنگ ياد نمود كه با عنوان «فرهنگ نمادين ( نمادي شده)» مشخص ميگردد. آثار هنري، كتاب و نوشته از اين نوعند .
فرهنگ نهادي
شكل ديگر بروز فرهنگ ( معني) بروز آن در رفتار فرد است . رفتار افراد در جامعه در تركيب با هم و رسوب شدن در طي زمان اشكالي از رفتار را تثبيت ميكند كه از آن به عمل قرار گيرد به آن « فرهنگ نهادي شده» گويند.
فرهنگ متبلور
فراتر از اينها، فرهنگ از طريق رفتار، تنها در قالب نهادها كه معنوي هستند و شكل رفتار را تعيين ميكنند، تبلور نمييابد . تغييراتي كه انسان در طبيعت ايجاد ميكند، از جمله ابزار و آثار، آنها هم ذهنيت انسانها ( معاني) را در خود حفظ ميكند. اين مجموعه را ميتوان «آثار فرهنگي » نام نهاد كه شامل ابزارها هم ميشود. ماهيت آنها مادي است و بكار عمل ميآيند؛ بعد از خلق بيشتر امري مادي هستند تا معنوي؛ اما هميشه وابسته به حوزه معنا باقي ميمانند.
با قبول اين تقسيمبندي ميتوان فرهنگ را واقعيتي معنوي دانست كه در چهار شكل تجربه ميشود: درون ( تجربي بيواسطه)، نماد ( از طريق تجربه دروني و تجربي نماد به صورت تجربي)، نهادها و آثار ( ابزار ) .
حوزه و گستره فرهنگ
با اين تلقي، مفهوم فرهنگ كل حوزه زندگي انساني را در بر ميگيرد و مفهومي ويژه علوم اجتماعي نيست. بلكه فرهنگ موضوع كار فلاسفه. علماي رشتههاي مختلف .... است كه هر يك شكل و يا حوزه خاصي از فرهنگ را مورد توجه قرار ميدهند . اما هدف همه بررسيها دستيابي به معاني است. از اينرو انتظار ميرود كه يافتههاي فيلسوف، عالم اجتماعي و روانشناسي در حوزه يك فرهنگ خاص مكمل يكديگر و بازگو كننده يك واقعيت باشد.
براين اساس اگر بخواهيم تعريف تايلور را، كه تعريف معمولي است، تحليل كنيم، بايد گفت تعريف وي تعريفي مصداقي است كه مصداقهاي مختلف فرهنگ را در تعريف آورده است. اين تعريف از آن جهت كه همه مصداقها را در خود دارد، كمتر مورد اشكال و اعتراض قرار ميگيرد. اما از آن جهت كه مصداقها، از هر نوع را، كه ريشه در معني داشتن است، مورد تاكيد قرار نميدهد، تعريف مناسبي نيست.
همچنين بيان ويژگيهايي چون اكتسابي بودن، عام بودن و نظاير اينها، كه عمدتاً در تعريف و يا بيان خصوصيات فرهنگ ياد ميشود، و جوهي صوري است و نه محتوايي كه اگر چه حوزه فرهنگ را از ساير حوزه ها تفكيك ميكند، اما فرد را در حوزه وسيعي از پديدههاي ناهمگون ( از اعتقاد و ارزشتا معماري و ابزار توليد) رها ميسازد .
تعريف فرهنگ به معناي خاص ( نظام فرهنگي )
در تعريفي كه از فرهنگ ارائه شد، جوهر فرهنگ مورد توجه قرار گرفت . در اين معني، شعر شاعر از مقوله فرهنگ است. اين شعر هنگامي كه در يك كتاب درج ميشود، بماند . اما اين بمعناي آن نيست كه جامعهاي كه شاعر در آن زندگي ميكند، اين معاني را بپذيرد.
به همين جهت، درمقابل مفهوم فرهنگ، كه جوهر فرهنگ را ميسازند، بايد مفهوم ديگري از فرهنگ مورد توجه قرار گيرد، و آن حوزه معنايي است كه هر جامعه، در يك زمان مشخص، مجموعه معاني مورد قبول آن جامعه است كه براي حمايت از آن، در نهايت، از اجبار فيزيكي ( زور) سود ميجويد ،براي دروني كردن آنها تلاش مي كند ( نهادهاي آموزشي به وجود ميآورد ) ؛ نهادهاي خود رابراساس آن معاني شكل ميدهد و نمادهاي نشان دهنده آن معاني را تقويت ميكند. در اينجا، فرهنگ معناي خاصي مييابد و به مجموعهاي از معاني در حوزه وسيع فرهنگ ( به معناي يك مقوله ) اطلاق ميشود.
در بيان بسياري از مردم شناسان و جامعهشناسان، فرهنگ چنين تعريفي دارد ( ازجمله تعريف روشه )، ويژگيهايي كه بعضا براي فرهنگ ياد مي شود ويژگيهاي فرهنگ به اين معني است از جمله نظامند بودن نهادها بودن ...... براي اجتناب از اختلاط معنايي اين معناي فرهنگ را با عنوان « نظام فرهنگي » مشخص ميكنيم.دليل اين نامگذاري آنست كه در هر جامعهاي مجموعهاي از معاني مورد قبول وجود دارد كه اجبار اجتماعي از ان حمايت ميكند. در اين مجموعه بعضي معاني، اصلي وبعضي فرعي هستند. اما بنا به وحدت جامعه اين معاني از نظمي سيستمي پيروي مي كنند و شكل نسبتا منظم بخود ميگيرند و شكل يك نظام را داراهستند. به همين جهت به آن ميتوان «نظام فرهنگي » گفت.
تلقي افراد از فرهنگ به عنوان «هويت جمعي » ( در تعريف فرهنگ ) ،« تمايز بخش جوامع از هم » امري كه در همه وجوه زندگي اجتماعي ساري و جاري است.»، « امري كه مقوم نهادها محسوب ميشود» و نظاير اين تعاريف ، ناظري به اين معنا از فرهنگ است . در اين معني فرهنگ ( نظام فرهنگي ) مبناي شكلگيري و تداوم هويت جمعي و جامعه است.
نعريف فرهنگ عمومي
وجه تمايز يك نظام فرهنگي از فرهنگهاي ديگر و حوزههاي معنايي يك فرهنگ،اجباري است كه از آن حمايت ميكند، اما اين اجبار، به بيان دوركيم، سطوح مختلفي دارد : از فشار رواني ناشي از بي توجهي افراد ويا عدم توجه تا مجازات اقتصادي ( جريمه)، اجبار فيزيكي ( زور) وتنبيه بدني در يك تقسيم بندي ميتوان حوزه اجبارهايي راكه در نهايت دولت و حكومت از آن حمايت ميكند، از حوزه اجباريهايي كه افرادبراي حمايت از ارزشها و اعتقادات خود از آن سود ميجويند متمايز نمود.
حوزهاي از معاني و فرهنگ را كه اجبار حكومتي از آن حمايت ميكند حوزه رسمي فرهنگ ( نظام فرهنگي ) و حوزه اي از معاني و فرهنگ را كه اجبار اجتماعي ( اجبار اعمال شده از سوي آحاد افراد ) از آن حمايت ميكند، حوزه عرفي فرهنگ ( نطام فرهنگي )ناميد .
از آنجا كه عرف مفهومي است كه در رشتههاي مختلف علوم انساني بكار ميرود و مفهومي است كه گاه افاده معنايي محدودتر از آنچه در بيان بالا بود، مي كند، ميتوان از تقابل ذكر شده به عنوان تقابل رسمي و غير رسمي ، دولتي و مردمي هم ياد كرد و باتبديل مفهوم مردمي يا غير رسمي به عمومي از فرهنگ عمومي در مقابل فرهنگ رسمي كه دولت و نهادهاي رسمي از آن حمايت ميكنند ياد نمود.
براين اساس ، فرهنگ عمومي حوزهاي از نظام فرهنگي جامعه است كه پشتوانه آن اجبار قانوني و رسمي نيست، بلكه تداوم آن در گروه اجبار اجتماعي اعمال شده از سوي آحاد جامعه و تشكلها و سازمانهاي غير دولتي ( غير رسمي ) است. برخلاف حوزه فرهگ رسمي،كه در نهايت اجبار فيزيكي از آن حمايت ميكند، حوزه فرهنگ عمومي عمدتا برپذيرش واقناع استوار است و عدم پايبندي به آن مجازات، به معناي حقوقي كلمه، را در پي ندارد.
مفهوم فرهنگ عمومي در تقابل مردم ـ دولت ( از لحاظ مفهومي ) معني پيدا ميكند . هنگامي كه دولت و حكومت با برنامهريزي خود را براي دستيابي به اهدافي تلاش ميكند و براساس ارزشهاي مورد قبول عمل ميكند،با حوزهاي از فرهنگ ( در همه اشكال آن : نمادي، نهادي، دروني و ...) مواجهه ميشود كه با اين اقدامات سازگار نيست. از طريق قانون و ساير ابزارهاي اعمال قدرت هم قابل تغيير نيست در چنين حالتي حوزه فرهنگ عمومي منكشف ميشود و خود را مينماياند. با توجه به نقش حكومت در جامعه كه انسجام بخشي است، عدم تطبيق و همراهي فرهنگ عمومي با اهداف كلي نظام به عنوان « اصلاح فرهنگ عمومي » مورد توجه قرار ميگيرد و حكومت با استفاده از مكانيزمهاي مختلف تلاش ميكند تا فرهنگ عمومي را با اهداف كلي هماهنگ سازد .
مروري برادبيات مربوط به فرهنگ عمومي، كه در چند سال گذشته در كشور شكل گرفته است، نشان ميدهد مفهوم فرهنگ عمومي در بيان مسئولان كشور با معناي ذكر شده تطابق دارد.
در بيانات مقام معظم رهبري ، قرار گرفتن فرهنگ عمومي در كنار فرهنگ آموزشي ، اشاره به اصلاح فرهنگ عمومي به عنوان تصحيح عادات، اخلاق، ملكات وروشهاي زندگي مردم ( سخنراني در آذر ماه 68، مأخذ شماره 6 فرهنگ عمومي، مقاله كليات درباره فرهنگ عمومي )، تقسيمبندي فرهنگ عمومي به وجوه بارز ( لباس شكل لباس و معماري ) و اخلاقيات ، بيان مصداقهايي چون وجدانكاري ، خطرپذيري، احترام به بزرگترها، مهمان دوستي و جور بودن به عنوان مواردي از فرهنگ عمومي، اشاره ايشان به عدالت اجتماعي به عنوان ارزشي كه دولتها ميتوانند به آن تحقق بخشند ، اا « جز به بركت يك فرهنگ صحيح در اذهان يكايك مردم قابل تعميم نيست» ( سخنراني 19/4/84) حاكي از آنست كه فرهنگ عمومي در تلقي ايشان حوزهاي از فرهنگ در كنار فرهنگ رسمي است كه حكومت مفسر و متولي آنست.
سخنان آقاي ميرسليم در مورد فرهنگ عمومي: «ما براي فرهنگ عمومي چيزي به نام « قانون » ننوشتهايم، و مصوبهاي هم از سوي دولت نداشتهايم ،اما ظاهراً حاكمترين قانون و مصوبه، همين فرهنگ عمومي است كه يك قانون ننوشته و به عنوان يك تصويبنامه در متن جامعه مطرح ميباشد » ( فرهنگ عمومي شماره پنجم ،زمستان 73)، اشاره صريح به حوزه فرهنگ عمومي، به عنوان حوزهاي در كنار حوزه رسمي و قانوني دارد.
در سخنان ديگر دستاندركاران فرهنگي هم مطالبي مشابه ميتوان يافت.
با اين تلقي، فرهنگ عمومي جزيي از نظام فرهنگي جامعه است كه اجبار رسمي از آن حمايت نمي كند ودر مقابل وجوهي از فرهنگ قرار ميگيرد كه دولت براي حراست از آن درنهايت از اجبار فيزيكي ( زور) استفاده فرهنگ عمومي مانند كل نظام فرهنگي و فرهنگ، در چهار وجه ظاهر ميشود: دروني، رواني، نمادي، نهادي و آثار و از اينرو مي توان رگههاي فرهنگي عمومي را در همه اين جلوهها يافت .
فرهنگ عمومي در كنار فرهنگ رسمي، در همه حوزه هاي زندگي اجتماعي، خانواده ،حكومت،اقتصاد وآموزش و پرورش و نظاير اينها حضور دارد. از اين رو نمي توان آنرا به حوزه مشخصي محدود نمود.
با تلقي ذكر شده از فرهنگ عمومي ( تقابل آن با فرهنگ رسمي ) اكنون مي توان تعاطي وتاثير اين دو حوزه فرهنگ را برهم ، عوانل موثر بر تفسير آن ، مكانيسمهاي تحول و تفسير ، كاركزد آن در نظام اجتماعي ، ميزان تناسب آن را به فرهنگ رسمي مورد بررسي قرار داد و براساس اين شناخت به تغيير و اصلاح آن پرداخت.
آنچه مسلم است،اينست كه اين حوزه زوربردار نيست و عمدتا برمبناي پذيرش و ايجاد نهادهايي خارج از دولت شكل ميگيرد و تغيير مي كند به همين جهت ، شوراي فرهنگ عمومي بيش از پيش بايد حوزه غير رسمي توجه كند.
فرهنگ عمومي سازندگان و حاملان خاص خودش را دارد كه بر بخشي از آنها از طريق بخشنامه ميسر نيست. مصوبه قانوني براي فرهنگ عمومي گذارندن بدترين شكل برخورد ميباشد كه با ويژگيهاي فرهنگ عمومي مبانيت دارد، بلكه تدبير مديريتي لازم دارد كه با ايجاد مكانيسمهاي مناسب آنرا تغيير داد.
.
|
|
|
|
|
| |
این دگرگونی به خاطرنیازی بودکه در برابر اشاعه ئ چهره تازه تمدن حس می شد و رابطه داشت با دریافتها و برداشتها از جهان و جامعه .و توجه داشت به اندیشه ها
نوورویدادهای جدید.
.به طور كلاسيك، سير تاريخي ومنشاء واژه «فرهنگ » را بايست در آلمان جستجو كرد .
در پايان قرن هيجدهم كه افكار اجتماعي ، يك خصيصه علمي به خود گرفت و شروع به جستجوي قوانين اجتماعي كرد كه راهنماي رفتار بشر باشند . مطالعاتي تحت عنوان «تاريخ جهاني » انجام شد، دانشمندان در اين مطالعات بدنبال آن بودند كه «تاريخ عمومي » بشر و جوامع را از ابتداي شكلگيري آن مدون كنند . مورخان كه شروع كننده چنين جرياني بودند ، توجه چنداني به تاريخ سياسي و نظامي كه ( معمول قرون قبل ) بود نداشتند ، بلكه توجه آنها بيشتر متوجه ، آداب ورسوم ، نهادها ، افكار ، هنرها، و علوم بود . همين كنجكاوي باعث گرديد كه به جوامع و تمدنها بيشتر توجه كنند و اسناد فر اواني را درباره تمامي ادوار تاريخي و تمامي جوامع شناخته شده جمع آوري كنند ، در ضمن آنان اعتقاد داشتند كه تاريخ بشري «تاريخ پيشرفت بشريت است » و مطالعه تطبيقي جوامع و تمدنها آثار اين پيشرفت را مشخص ميكنند و بخصوص تاريخ تطبيقي بايست امكان تشخيص ادوار تاريخي و جوامعي را كه مراحل متفاوت پيشرفت بشري را نشان دادهاند فراهم آورد . بدين منظور اين محققان آن لحظات تاريخي را كه با افزايش شناخت و معرفت گسترش هنرها ، خلاف رسوم و بهبود نهادهاي اجتماعي همراه بود، مشخص ميكردند و بدين سان مي توانستند از يك دوره پيشرفت سخن بگويند و واژه «فرهنگ » براي بيان اين تكامل در پيشرفت بكار گرفته شد.
در زبان فرانسه قرون وسطي، واژه ( cultore) به معناي «پرستش مذهبي »بود وو واژه couture يا coture را به معني «مزرعه شخمزده و بذر پاشيده » بكار ميبرند . فعل cuturer و همچنين coutureبه معني «عمل كاشتن زمين » به كار گرفته ميشود . در قرن هفدهم است كه كلمهcoltore به معناي « كارروي زمين مي آيد » و در قرن هيجدهم نويسندگان استفاده از culture را به طور عام براي نشا دادن « تربيت روح »آغاز ميكنند . در زبان فرانسه واژه «فرهنگ » به معناي پيشرفت فكري يك شخص يا به عبارت بهتر « كار لازم براي اين پيشرفت » به كار گرفته ميشده است .
امادر حوزه زبان انگليسي مفهوم «فرهنگ » تحولا ت ديگري به خود ميبيند . اي. بي. تايلور دركتب خود بنام فرهنگهاي ابتداي « primitive cuttvre »كه در سال 1871 منتشر شد، براي اولين بار واژه فرهنگ را در انگلستان مطرح كرده ـ گرچه خود او وامدار كسان ديگري بود، اما به طور رسمي به او استناد ميكنند . كه پس از او بارها نقل شده است:
«فرهنگ يا تمدن به مفهوم قوم نگاري عام خود، مجموعه پيچيدهاي است مشتمل بر معارف ، معتقدات ، هنر ، حقوق ، اخلاق ، رسوم و تمامي تواناييها و عاداتي كه بيشتر به عنوان عضوي از جامعه اخذ مي نمايد».
در اينجا يك توصيف از «فرهنگ »ديده ميشود كه با معناي اوليه آن در زبان آلماني كه به معناي پيشرفت است، تفاوت داردو « تمدن » را نميرساند بلكه به امور واقع گفته ميشود كه در يك مقاطع زماني خاص قابل مشاهده است، كه ميتوان تحول آنها را دنبال كردو اين در واقع يك تولد جديد براي اين واژه بود.
بهر حال واژه « فرهنگ » (كولتور ) كه از فرانسه گرفته شده بود و از آلماني به انگليسي ترجمه شده هر بار يك معناي جديد بدان افزوده شده و از « مزرعه شخمزده و بذز پاشيده » كه در زبان فرانسوي قديم معنا داده تا مفهوم جامعهشناختي آن كه وارد زبان فرانسه شده، بسيار فراز و نشيب داشته و تحولاتي به همراه داشته كه مورد بحث ما نيست و شايد بعدها بتوان درباره آن صحبت كرد. در اينجا ما دامنه بحث خود را محدود به تعريف از واژه «فرهنگ » ميكنيم .
فرهنگ درآغاز سده حاضر: به مفهوم آموزش و پرورش و تعلیم و تربیت و برابر با کلمه educationبه کار می رفت ولی کم کم به مفهوم اصلی خود یعنی آنچه فرانسوی ها (کولتور)و انگلیسیها (کالچر)می گویند استعمال شد.
امروز کلمه فرهنگ معادل دقیقی است برای کلمه کولتور culture +و تمام سطوح معنای آن را در بر می گیرد. اتفاقامانند برابرش در فارسی دگرگونی ها و تحولاتی را پشت سر گذاشته است
.در زبان لاتین به معنای کشت و کار و پرورش بوده است و با بیان آن آباد کردن و کاشتن زمین بایر و بارور کردن آن منظور می کرده اند.
این کلمه دیر گاهی است که در جوامع بشری و تاریخ وتمدن به کارگرفته می شودبه ظاهر پس از 1750 نخستین بار در زبان آلمانی با این مفهوم و دریافت به کار رفته و سپس به دیگر کشور ها نیز راه یافته است. و
تفاوت فرهنگ با تمدن
همانگونه که ذکر شد در ابتدا این کلمه صورت فردی داشت و برای بیا ن پیشرفت اندیشه انسان اندیشمند به کار می رفت بعد ها مفهوم آن تغیر کرد جنبه ا عام پیدا کرد و این واژه فرهنگ بر پیشرفت فکری وتحول اجتماعی انسان وبه طور کلی ترقی و تطور جوامع بشریت اطلاق شد
در همین زمان دو نگرش به وجود آمد از ،(فرهنگ )و(تمدن)که دو دیدگاه کاملا متضاد هم بودند
گروهی بر این باور بودن که منظور از فرهنگ کار و کارکرد های علمی و فنی و اقتصادی و مسائل مادی است و هدف از تمدن :رسیدن و راه جستن به اندیشه های معنوی است واز این دیدگاه تمدن را شامل :هنر و فلسفه و مذهب و قانون و سرانجام آن چیزی می دانستند که با پرورش روان ارتباط پیدا می کند گروهی بر عکس نظرات فوق بودند
مسلم است که تایید هر کدام ازین گروهاکار ی دشوار است و نادرست و پیدایش این دوگانگی با توجه به جا ناپذیری تظاهرت مادی یک جامعه از معنویات و اعتقادات و اندیشه های آن بیهوده و خلاف واقع شمرده می شود
تعاریف مختلف از فرهنگ
گوناگونی تعاریف ها تا آنجاست که نیت و قصد تعریف کننده از تعریف کننده از تعریف ارایه شده برکمتر کسی روشن است بویژه که هر دانشمند ی با توجه به تخصص و آگاهی هایش از فر هنگ به نوعی سخن می گوید و بین فرهنگی که مردم شناسان می شناسند و انچه فیلسوفان بدان معتقداند و آنچه مورخ در نظر دارد با آنچیزی که دستگاهای اجرایی به عنوان فرهنگ می شناسند و برای آن برنامه ریزی می کنند تفاوت بسیار دیده می شود .به طورکلی دریافت مفهم واقی از این گونه تعریفها بسیار دشوار است تا آنجا که به قول (رادکلیف بروان)(خفتهایی که واژه فرهنگ تحمل کرده آن را به صورت یک اصطلاح اسفناک علمی در آورده است
در تعریفها ی ارائه شده گروهی که بر عناصر تشکیل دهنده فرهنگ تکیه دارند و توجه می کنند به مواردی که زیر عنوان فرهنگ قرار می گیرد .در این زمینه تعریف تایلوربهترین و روشنگرراه است و کسانی که بر این عقیده پافشاری می کنند ادامه دهنده فکر و اندیشه وی هستنداینان مجموعه چیزهایی را که فرد از جامه کسب می کند و کلیه فراورده هاو کر و کارها از جمله رسوم باور ها علوم فنون عادات پیشه ها سازمانها مهارتها و احکام و جز آن را فرهنگ می نامند
تایلور امادر حوزه زبان انگليسي مفهوم «فرهنگ » تحولا ت ديگري به خود ميبيند . اي. بي. تايلور دركتب خود بنام فرهنگهاي ابتداي « primitive cuttvre »كه در سال 1871 منتشر شد، براي اولين بار واژه فرهنگ را در انگلستان مطرح كرده ـ گرچه خود او وامدار كسان ديگري بود، اما به طور رسمي به او استناد ميكنند . تايلور «فرهنگ cutture» را مترادف با «تمدنcivilaaization » بكار گرفت . وي در ابتداي كتاب خود تعريفي از فرهنگ ارائه ميكند كه پس از او بارها نقل شده است:
فرهنگ یا تمدن مجمو عه پیچیده ای است که در بر گیرنده دانستنیها اعتقادات هنرها اخلاقیات قوانیین عادات و هر گونه توانایی دیگر ی است که به وسیله انسان به عنوان عضو جامعه کسب شده است .وضع فرهنگ میان جوامع گوناگون بشری تا جایی که اصول کلی قابل تحقیق باشد مو ضوعی است مناسب برای برسی قوانین اندیشه و کنش انسانی )
در حقیقت تایلور با این تعریف باب بحث و تحلیل را پیرامون فرهنگها و تمدن ها ی اقوام جهان گشود . این تعریف کلاسیک از فرهنگ در بر گیرندهنکات و جنبه های بسیاری است ولی با این همه تعریف کاملی به حساب نمی آید .با این حال سر آغاز تعریف ها ی متعدد و بی شمار است که بعد از وی انسان شناسان بعد از وی ارائه دادند و تنها یک صد و شصت و چهار تعریف آن را دو انسان شناس آمریکایی به نامهای (کروبر)و(کلاون)همراه با تفسیر در کتابی با عنوان (فرهنگ بازبینی انتقادی مفاهیم وتعریفها )گرد آوردهاند ودر آن فقط به بیان تعاریفی که انسان شناسان هم که وابسته به جناحها و ملیتهای دیگرند تعاریف متفاوتی از فرهنگ بیان داشته اند هرسکویتس از حدود دویست و پنجاه تعریف در این زمینه یاد کرده و برخی حدود چهارصد .
بگي روشه
ـ استاد دانشگاه مونترال كانادا ـ با استفاده از تعريف تايلور و محققان ديگر فرهنگ را اينگونه تعريف ميكند.
« فرهنگ مجموعه بهم پيوستهاي از شيوههاي تفكر احساس و عمل است كه كم و بيش مشخص است و توسط تعداد زيادي از افرادي فراگرفته ميشود و بين آنها مشترك است و دو شيوه عيني و نمادين به كار گرفته ميشود تا اين اشخاص را به يك جمع خاص و متمايز مبدل سازد
(مالینوسکی )میگوید
:( فرهنگ به سادگی عبارت است از کلیت یکپارچه ای مرکب از وسایل و کالاهای مصرفی :خصوصیات اساسی گروهای اجتماعی گوناگون تصورات و پیشه ها و باورها و رسوم بشری )
(هرسکو یتس)می گوید
که (فرهنگ راه و روش زندگی یک قو م است .......(تکیه بز راه و روش و قاعده)
(ژاک ریکوفرانسوی
در کتاب فرهنگ برای زندگی )می گوید:(فرهنگ زمینه مناسب و مطلوبی برای طرح عقاید و سلیقه ها و نظرات مختلف و بحث و گفتگو در باره آنهست تا به فرجام اجماع و و حدتی هماهنگ وایدار حاصل آید)(تکیه بر عامل سازو واری و وسیله برای حل مشکلات انسان و وسیله برای پیشبرد اهداف فردی و اجتماعی بشر)
آل احمد
در کتاب (نفرین زمین)میگوید فرهنگ یعنی تحویل با ر مرده ها به زنده ها )
(پارسونز )می گوید
فرهنگ عبارت است از ز آن الگویی که به رفتار و فراورده های عمل بشری مربوط است می تواند به ارث برسد
(تکیه بر میراث اجتماعی و سنن تاریخی )
(لسی وایت )میگوید
(انسان حیوانی است ابزارسلز و سخنگو وبه خدمت گیرنده نماده و قوام و پایدار ی فرهنگ با انتقال آن از نسلی به نسل دیگر توسط زبان :نشان:ها:و ابزارهاصورت میگیرد)
(تکیه بر زبان استفاده انسان از نشانها و نماده)
در حقیقت برخی از انسان شناسان فرهنگ را یک ساخته و یک فراورده می دانند
و می گویند (فرهنگ فراورده اجتماعی بشری است)
ویا عده ایی بر الگو سازی یا سازمان فرهنگ تاکید دارند
و معتغدند که فرهنگ شامل ویژگییهای مادی و معنوی است که برای براوردن نیازهای اساسی بشری سازمان یافته است و نهادهای اجتماعی مارا که هسته مرکزی فرهنگ هستند به ما ارائه می دهند با تئجه به آنچه گفته شد فرهنگ در بر گیرنده تمام چیزهاست
به قول (لانژن)فرهنگ
(از زندگی آغاز می شود و به زندگی باز می گردد و زندگی سراسر هم آفرینش دایم است وهم حفظ آنچه مفید به حال حیات و صیانت ذات است)
دریای کمال رهنمون می کندآن حقیقتی است که به انسان انسانیت می بخشد .اورا صاحب هویت و شخصییت اصولا وجود فرهنگ همان نفس ذات زندگی است جوهر هستی است همان رود سیال و خروشان است که انسان را به می سازد از حیوان متمایزش میکند به او عنوان (اشرف مخلوقات )می دهد و جانشین خدا در زمینش می سازد.
(
|
|
|
|
|
|
|
|
.
آلن بيرو«فرهنگ »
را در كتب «فرهنگ علوم اجتماعي »
«مراقب از گياهان » و معناي مجازي آن را مراقبت از انديشه معني كرده و اضافه ميكند:
1ـ زماني كه اين واژه ( فرهنگ ) بالاخص در مورد انسان به كار ميرود «ميزان آموزش و پرورش » و يا ميزان توجه به پرورش انديشه و اشتغالات فكري را ميسازد .
2ـ زماني كه اين اصطلاح در انسانشناسي ، مردمشناسي و يا جامعهشناسي به كار ميرود معنايي بالنسبه متفاوت ميپذيرد . و در ادامه اضافه ميكند كه :
«در فرهنگ مجموع حيات اجتماعي از زير بناهاي فني و سازمانهاي نهادهاي گرفته تا اشكال و صوربيان حيات رواني مطمع نظر قرار ميگيرند و تمامي آنان همچون يك نظم ارزشي تلقي ميشوند و به گروه نوعي كيفيت و تعالي انساني مي بخشد .» بهرحال بررسي تمامي نظريات درباره فرهنگ نياز به زماني طولاني دارد و گاه دويست و پنچاه تعريف و حتي بيشتر تا حدود سيصد تعريف و برخي چهارصد تعريف ر ا براي فرهنگ ذكر كردهاند نكتهاي كه ميتوان در اينجا از آن استفاده كرد اين است كه در تمامي اين تعاريف به نوعي به مجموعه دستاوردهاي معنوي و مادي بيشتر تكيه شده است . برخي از اين تعاريف ذيلاً آورده ميشود :
« فرهنگ عبارت است مجموعهاي از عقايد، عادات، فرمها، و هنرهاي متعلق به جمعي از انسانها در زمان و مكان مشخص »
« فرهنگ عبارت است از سيستم رفتارها و حالتهاي متكي برضمير ناخودآگاه»
« فرهنگ عبارت است از ارتباط متقابل سه عامل : ارزشها با روابط و ساختارها ي اجتماعي »
« فرهنگ عبارت است از رفتار متعارف و مرسوم جامعه ، فرهنگ بر همه كنشهاي فرنفوذ ميكند حتي اگر وي به دشواري از آن آگاه باشد.»
« فرهنگ به معناي كليت در هم تنيدهاي است در رفتار سنتي كه نژاد بشر آن را پرورانده است و نسل به نسل آموخته ميشود .»
از اين پژوهشگران نوعي طبقهبندي را بر مبناي نوع تعريف و عناصر مندرج در هر تعريف و تكيهگاههاي هر تعريف به عمل ميآورد و بيان ميكند كه واژه فرهنگ را ميتوان از زواياي مختلف نگاه كرد كه عبارتند از :
الف) تعريفهاي تاريخي : كه تكيه برروي ميراث فرهنگي و وراثت اجتماعي در فرهنگ دارند.
ب) تعريفهاي تشريحي: كه برروي قاعده يا را و روش تكيه داردو فرهنگ يك جامعه را راه و رسم زندگي اعضاي آن ميداند.
ت) تعريفهاي روانشناختي: در اين گروه ياتاكيد برفرهنگ بعنوان وسيله « ساز واري » و حل مسائل است و يا تاكيد برفرهنگ به عنوان « آموختگي » صورت اجتماعي است. و تجسم آموزشهاي يك گروه اجتماعي در طول نسلها و يا تاكيد برعادات است .
ث) تعريفهاي ساختاري : كه برالگوسازي يا سازمان فرهنگ متكي است.
ج) تعريفهاي تكويني : كه فرهنگ را متكي بريك فرآورده يا ساخته يا تصورات يا نهادها ميداند.
نتیجه گیری
تدوين سياست فرهنگي امري است سابقهدار که کشورهاي ديگر نيز به دنبال آن نظر دارند.
بايد گفت حفظ کردن فرهنگ دشوارتر ازبدست آوردن آن است. نقش فرهنگ در جوامع امروزي به عنوان عاملي اصلي درتحليلهاي جامعه شاختي مورد استفاده قرار گرفته است و نقش و کارکرد آن نسبت به گذشته بيشتر شده. به همراه آن ضرورت هماهنگي وهمسويي صاحبنظران و کارشناسان و برنامهريزان هر کشور با نيازهاي فرهنگي جامعه نيزبيشتر احساس ميشود.
جامعه پويا در برخورد با پاسخهاي نوين فرهنگي، جوابهاي قانع کننده دارد چرا که درتقابل با اينتحرک جامعه پوياي خود را از دست مي دهد. شرط لازم براي تحقق چنين مطلوبي آنست که در هر کشور زمامداران اصولگرا و واقعنگر بتوانند به منظور همراهي با جريان عظيم و اصيل فرهنگ درجامعه ونيز پاسخ به نيازهاي تازه فرهنگي، سياستگذاريو برنامهريزيکردهومحورهاي لازم را براي اين حرکت تشخيص و تعيينکنند. بنابرنقشفرهنگ مذهبي که در تمامي هنجارها و ارزشهاي جامعه ما ريزش دارد، ازهمين رو آنچه به نام سياستگذاري فرهنگي با اصول سياست فرهنگي خوانده مي شود، بايست با بهرهگيري از اراده و ايمان معنوي والهي مردم به طور هماهنگ و همسو، سياستگذاري و برنامهريزي شود. سياست فرهنگي را ميتوان اصول راهنماي کارگزاران فرهنگي و مجموعه علائم و نشانههايي دانست که مسيرحرکت را نشان ميدهد به عبارت ديگر نوعي دستورالعمل فرهنگي است که روشنگر حرکت و متخذ ازجهان بيني وانسان شناسي اسلامي است
|
|
|
|
|
|
فرهنگ و اخلاق
عوامل موثر بر عام گرایی اخلاق
|
در اصلاح فرهنگ عمومي توجه به مقوله «اخلاق» از دو جهت مورد نظر است . نخست به اين دليل كه فضايل اخلاقي في نفسه پسنديده و مورد توجه هستند و دوم به اين دليل كه اخلاق مبناي يك نظم پايدار اجتماعي است كه بدون تحقق آن هدايت جامعه به سوي اهداف معنوي امكانپذير نخواهد بود.
يكي از عوامل مختل كننده اين نظم پايدار تعارض بين اخلاق عوامل مؤثر برعامگرايي اخلاقي. كه پايبندي به اخلاق به ميزان زيادي وابسته به «عامگرايي» تعهد عام ،اعتماد عام و كنش عقلاني است .
موضوع ناهنجاريها و كجرويها هر روز در جامعه جوانان اوسيعتري به خود ميگيرد . اين مسئله عليرغم رشد تدابير نظارتي و كنترل بيروني ما را به موضوع اخلاق و شكاف اخلاقي رهنمون ميكند .
به نظر ميرسد جوامع با نوعي شكاف اخلاقي روبروست. بدين معني كه عليرغم اذعان واعتراف به ارزشهاي اخلاقي در نظر و تظاهرات كلامي بيروني، ميزان پايبندي عملي به اين ارزشها چندان بالا نيست يا سير نزولي را طي ميكند.
از ديدگاه اين بررسي شكاف بين اخلاق نظري و عملي و رشد ناهنجاريهاي اجتماعي بيشتر ناشي از نوعي تعريف شخصي، سليقهاي و « خاص گرايانه » از ارزشهاي اخلاقي است. خاصگرايي اخلاقي قادر نيست ارزشها، نمادها و معاني عام و فراگيري را كه همه آحاد جامعه را در برگيرد، و مورد قبول و درخواست همه باشد، ارائه دهد. اين مسئله به نوعي بيهنجاري و بلاتكليفي اخلاقي منتهي ميشود. به علاوه چنين خاصگرايي جامعه را با حجم عظيمي از تعاريف سليقهاي از ارزشهاي اخلاقي با نوعي « تورم تكليف اخلاقي » مواجه ميكند، كه عمل به ارزشهارا دشوار و نهايتاً به شكاف اخلاقي مي انجامد.
نظريههاي اخلاق
اخلاق به معني رعايت حقوق و انتظارات اجتماعي به صورت دروني و از روي ميل و تمنا، از ديرباز مورد توجه بسياري از فلاسفه و انديشمندان اجتماعي بوده است. دليل اين بذل توجه به رابطه اخلاق با نظم اجتماعي برميگردد. بسياري از متفكران اجتماعي پاسخ اين سؤال را كه چگونه عليرغم تضاد خلق و خويها و منافع فردي جنگ همه عليه همه در نميگيرد در مسئله اخلاق يافتهاند.
درعلوم اجتماعي از دوركيم، زيمل، پارهتو، وبر، تا پارسونز، پياژه، كلبرگ و هابرماس به اين مسئله پرداختهاند.
بطور كلي دو دسته نظريه عمده در تبيين اخلاق وجود دارد:
1ـ نظريههاي شناختي و عقلاني اخلاق
2ـ نظريههاي عاطفي و ارزشي اخلاق
نظريههاي شناختي. اخلاق را براساس شناخت، ادارك، استدلال، وظيفه، تكليف و نوعي تمايلات حسابگرانه بيروني توضيح ميدهند. در اين ديدگاه شناخت و تكليف عنصر اصلي قضاوت اخلاقي است. از اين منظر اصول و قواعد اخلاقي ساختارهايي هستند كه از تجربه كنش متقابل اجتماعي ناشي ميشوند و نه بر اثر دروني كردن قواعد اخلاقي .
صاحبنظران اين ديدگاه معتقدند كنش متقابل اجتماعي و ادراك و شناخت اجتماعي در مرحله نهايي مستلزم پرهيز از خود خواهي و خودمداري و تمايل به دگرخواهي و رعايت حقوق ديگران است. پياژه از اين مرحله به عنوان اخلاق تعاوني، كلبرگ به عنوان اخلاق مابعد قراردادي وهابرماس به عنوان اخلاق ارتباطي ياد ميكند. اما بسياري در اين نكته ترديد دارند كه بدون يك زمينه عاطفي بتوان احساس مسئوليت و دگرخواهي را برانگيخت، چرا كه اخلاق عقلي در نهايت مستلزم نوعي اجبار و تكليف با ترس و نفع خواهد بود كه با عشق و دگرخواهي مغاير است.
نظريههاي عاطفي برعكس نظريههاي شناختي وفاداري و پايبندي به مجموعهاي از ارزشها را عامل اصلي گذار از خودخواهي به دگرخواهي ميدانند. در اين ديدگاه رعايت قواعد و هنجارهاي اخلاقي بدون ميل و علاقه و تنها از روي وظيفه و اجبار غير ممكن است. اين ديدگاه معتقد است رعايت هنجارهاي اخلاقي براساس پذيرش عقلاني و استدلالي قراردادي كه متضمن نفع همه باشد نيست بلكه بايد مبتني بر پذيرش وجداني و دروني ارزشها باشد. در عاطفهگرايي، اخلاق از جايي شروع ميشود كه ايثار و دگرخواهي شروع ميشود، و اين با هر نوع حسابگري و فايدهگرايي مغاير است.
به نظر ميرسد هيچ يك از دو دسته نظريه بالابه تنهايي توضيح كامل و قابل قبولي از انگيزههاي ما براي پيروزي از ارزشهاي اخلاقي ارايه نميدهند. پيروي از يك قاعده و ارزش اخلاقي همواره جداي از و ظيفه و تكليف اجباري و بيروني با نوعي ميل و علاقه و دلبستگي عاطفي همراه است. عمل به ارزشهاي اخلاقي در عين رنج و سختي و زحمتي كه براي ما دارد با ميل و رغبت دنبال ميشود و احساس رضايت دروني ما را فراهم ميكند.
براي گذشتن از اين دو گانهگرايي بين عقل و دل يا تكليف و تعهد بسياري از جامعهشناسان چون پارسو نز، كالينز، آلكساندر، فريزبي، و... نظريه تقديس دوركيم را مورد توجه قرار دادهاند .
دوركيم در نظريه تقدس خود امر اخلاقي را همزمان واجد دو خصوصيت عقل و دل و خير و تكليف ميداند اگر چه براي دوركيم وابستگيهاي عاطفي از اولويت برخوردارند، اما اين به آن معني نيست كه از اهميت نقش عقل غافل باشد.
به نظر او عقلانيت و حسابگري نيز ميتواند به تعميم قواعد اجتماعي كمك كند او خود در اين مورد مينويسد: به راستي ما نميتوانيم عملي را كه بيان كننده هيچ چيز براي ما نيست و تنها به صرف اين كه فرمان داده شده است انجام دهيم. از لحاظ روانشناسي پيگيري هدفي كه مورد پسند نباشد و برحساسيت ما تأثير نكند، چيزي ناممكن است. پس غايت اخلاق مي بايد در جنب خصلت اجباري خويش خواستني و دلپذير باشد اين دلپسندي دومين خصلت هر كنش اخلاقي است ( دوركيم ، 1360، ص61)
دوركيم در جاي ديگري ميگويد مفهوم مقدس اين حالت دوگانه پديدههاي اخلاقي را به خوبي مينماياند. چيز مقدس جدا از هراس و يا دستكم حرمتي كه ما را از آن دور ميكند و ميان ما و آن فاصله مياندازد، الهام بخش ماست، مورد عشق و خواست ماست و ما متمايل به نزديكي به آن و گراينده به سويش هستيم. پس اين همان احساس دوگانه ايست كه متناقض مينمايد.( دور كيم ، 1360. ص65)
دوركيم با توجه به خصلت دوگانه عقل و دل امر اخلاقي، سه عنصر اخلاق را چنين مشخص ميكند:
1- وابستگي عاطفي به ديگران كه موجب تركيب نيازهاي فردي با تكاليف اجتماعي ميشود.
2ـ خود تنظيمي كه در اثر تمايل عاطفي به وجود ميآيد و موجب ميشود فرد به صورت خودكار و دروني به كنترل نيازهاي خود بپردازد
3ـ استقلال ارادي كه از دو تمايل ديگر ناشي ميشود و امكان تصميمگيري فارغ از فشارهاي انضمامي بيروني و تمناهاي دروني را فراهم ميكند. (چلبي،1371)
تمايل به اخلاق مسئوليت كه حاصل نفوذ متقابل تمايلات اساسي و اشتقاقي در نظام تمايلات شخصيتي پارسونز است، تصوير دقيقتري از ويژگيهاي امر اخلاقي ارائه ميدهد. از نظر پارسونز ميل به اخلاق مسئوليت حاصل ارتباط و نفوذ متقابل، به كوشش براي موقعيت، عقلانيت، فعالگرايي، عاطفه تعميم يافته، خود تنظيمي و ميل به كنترل محيط دروني و بيروني است (چلبي، 1371). به تعبير ديگر پارسونز نيز تاكيد ميكند اخلاق ناشي از تركيب توأم عقلانيت و حسابگري و تعهد و عاطفه است.
كدام اخلاق؟
اما قواعد اخلاقي بايد واجد چه صفتي باشند تا احساس مسئوليت مارا نسبت به همه برانگيزند؟
در پاسخ به اين سؤال هر دو دسته نظريههاي شناختي و عاطفي، اخلاق خاصگرايانه را از اخلاق عامگرايانه تفكيك كرده اولي را ويژگي جوامع سنتي و دومي را صفت جوامع مدرن دانستهاند. بنابر نظريات مذكور، قواعد و هنجارهاي اخلاقي در صورتي كه ميتوانند احساس تعهد و دگرخواهي ما را نسبت به همه برانگيزند كه بر معيارهاي عام، فراگير، كلي و غير شخصي استوار باشند .
پياژه در اشاره به اين صفت ميگويد: عاطفه كه در ابتدا فقط متوجه اطرافيان نزديك است، در اخلاق تعاوني حوزه عملي خود را با افزايش روابط اجتماعي، گسترش ميدهد. احساسهاي اخلاقي نيز كه در آغاز وابسته به يك نيروي مقدس و درنتيجه بروني بود و تنها منجر به فرمانبرداري ميشد به سوي احترام متقابل و دوجانبه كه در جوامع ما ژرفتر و پايدارتر است، گام برمي دارد (پياژه،1369و132). براي كلبرگ مرحله ششم از مراحل رشد اخلاقي مبتني براصول جهاني و همگاني است. در اين مرحله افراد ديگر تنها به دنبال منافع خود نيستند، بلكه منافع همه افرادجامعه را در نظر ميگيرند و خواهان خير و سعادت عموم مردم هستند.
دوركيم خود عامگرايي و غير شخصي بودن معيارهاي اخلاقي را چنين توضيح ميدهد: ملتها برروي پايههاي قبيلهاي كوچك مربوط به زمان سابق رشد ميكنند، سپس با يكديگر در سازمانهاي اجتماعي بزرگتر متحد ميشوند، در نتيجه اخلاق واقعي جامعه بيشتر و بيشتر عام ميشود و مداوماً خودش رااز قيد و بند گروههاي قومي يا مناطق جغرافيايي معين ميرهاند. دوركيم معتقد است اگر اين مسير تكرار شود نهايتاً ايدهآلي كه هدف اخلاق است يعني يك جامعه انساني عام به وجود ميآيد (مزوررويچ، 1991،137).
از نظر پارسونز نيز جوامع در آخرين مرحله تكامل خود به يك نظم اخلاقي عامگرايانه ميرسند. اواين عامگرايي اخلاقي را چنين بيان ميكند:
به عنوان يكي از بنيانهاي نظم اجتماعي در غرب امروزي، ميتوان از عامگرايي اخلاقي نام برد. تا حد خيلي زيادي چه در تئوري و چه در عمل، بالاترين تكاليف ما به صورت غير شخصي، همة انسانها يا اقشار وسيعي از آنها را صرفنظر از هر گونه رابطة شخصي ديگر در بر ميگيرد. به عنوان مثال وظيفة شريف بودن و يا اصل معامله منصفانه كردن در داد وستد با هركس و نه فقط نزديكان و دوستان شخصي فرد، در نظر گرفته ميشود. در واقع بدون وجود چنين عامگرايي (همچنان كه وبر نيز مكرراً اشاره داشت) مشكل به نظر ميرسيد كه نظام اقتصادي امروز بتواند عمل نمايد، زيرا اعتماد لازمي كه مي بايست پشتوانة روابط تجاري چون قراردادها و كيفيت كالاها باشدبه همين عام گرايي متكي است(parsons.1937.R. 550)
استوارت در تاكيد براين عامگرايي با الهام از پارسونز مينويسد:
يك تغيير اساسي فرهنگي، حركت از هنجارهاي خاصگرايانه به سوي هنجاريها غير شخصي (عام) است. بسياري از فرهنگهاي آفريقا و آسيا به نظام ارزشي قائلند كه گروه خويشاوندي فرد را در يك موقعيت خاص قرار ميدهند ...و از فرد انتظار ميرود كه در همه امور از جمله مشاغل، براي خويشان و همسايگان خود ارجحيت قائل شود. به موازات اين كه معيارها و استاندارهاي جديد ملي پذيرفته ميشوند، هنجارها بيشتر عامگرايانه ميشوند. يعني هنجارها و قواعد رفتاري مشابهي براي تمام موقعيتها، مكانها و افراد صرفنظر از نوع رابطه، نژاد يا مذهب به طور يكسان به كار ميروند( stowart.1978.p540)
برخي از صاحبنظران تحت عنوان قضيه اخلاق تأثيرات عامگرايي را بر اخلاق مورد توجه قرار دادهاند. از اين ديدگاه عامگرايي ميتواند تأثير بالقوه بسياري بر تقليل شكاف بين اخلاق نظري و عملي داشته باشد بدين معني كه احساس تكليف كنشگران نسبت به همه اعضايهاي عام، طبق قواعد اخلاقي ( اخلاق نظري) دروني شده، تقريباً يكسان است. به تعبير ديگر احساس تكليف و رعايت حقوق ديگران ( اخلاق عملي ) در روابط اجتماعي با اخلاق نظري مطابقت دارد(چلبي، 1372،34).
از اين ديدگاه، عامگرايي و فرايندهاي فوق اين بررسي برعامل شخصيت و فرايند دروني كردن تاكيد ميكند. از ديدگاه اين بررسي، شخصيت، حاصل نفوذ متقابل نيازهاي ارگانيك و انتظارات اجتماعي است، كه طي فرايند جامعهپذيري و دورني شدن شكل ميگيرد، از بين تمايلات شخصيتي كه بر خصلت عامگرايي تاثير دارند، اين بررسي خود را به چهار تمايل وابستگي عاطفي تعميم يافته يا تعهد عام، اعتماد عام، خردورزي يا كنش عقلاني و تمايل به نمادهاي عام ارزيابي محدود كرده است، كه مدل تئوريك آن به قرار زير است .
بنا برمدل نظري، فرض بنيادين اين پژوهش تأثير عامگرايي و چهار تمايل تعهد عام، اعتمادعام، كنش عقلاني و نمادهاي عام را، كه تركيبي از تمايلات عقلاني و عاطفي است، بر موضوع اخلاق مورد بررسي قرارداده است .
يافته ها
قبل از طرح يافتهها و نتايج اين بررسي ناگزير از توضيح مختصري در مورد روش جمع اوري و تحليل دادههاهستيم. در اين برسي نمونهاي به حجم 201 نفر از سه منطقه 3و 10و 16 شهر تهران به روش تصادفي ـ سيستماتيك انتخاب شده و مورد مصاحبه قرار گرفتهاند. سپس با استفاده از بسته نرم افزاري spss دادههاي به دست آمده مورد تحليلهاي آماري چون همبستگي دو متغيري پيرسون، تحليل واريانس، رگرسيون چند متغيري، همبستگي جزيي، تحليل مسير، تحليل عاملي و آزمونهاي معني داري fوt قرار گرفتهاند.
بنا بر نخستين فرضيه، عامگرايي با شكاف اخلاقي رابطه دارد. نتايج جدول همبستگي دو به دو متغيرها نشان ميدهد همبستگي بين اين دو متغير 31/0 - است كه با آلفاي 001/0در سطح 9/99 درصد معنيدار است. يعني عمل براساس معيارهاي عام، فراگير و ضابطهگرايي فرد موجب ميشود كمتر دوگانه عمل كند و به ارزشهاي اخلاقي در همه حال وفادار باقي بماند. نتيجه فوق را ارتباط عامگرايي با اخلاق عملي به نوع ديگري تاييد ميكند. براساس ماتريس همبستگي متغيرها، همبستگي عامگرايي با اخلاق عملي 56 درصداست، كه در سطح 9/99 درصد نيز معنيدار ميباشد. بنابراين نتايج، هرچه عامگرايي فرد افزايش يابد، پايبندي او به اخلاق در عمل افزايش يافته و از شكاف بين اخلاق نظري و عملي وي كاسته ميشود .
در واقع چنانچه اخلاق را رعايت حقوق و انتظارات اجتماعي تعريف كنيم، ضابطهگرايي و قانونگرايي موجب ميشود كه فرد حقوق ديگران را بيشتر رعايت كند و از بسياري بزهكاريها و ناهنجاريهاي اجتماعي جلوگيري شود. اين معنا را بسياري از دستورالعملها و پند و اندرزهاي اخلاقي نيز مورد تاكيد قرار دادهاند، اين اندرز اخلاقي كه آنچه بر خود نميپسندي برديگران مپسند در واقع فرد را دعوت به نوعي عامگرايي ميكند و از او ميخواهد همه را به يك چشم ببيند. قاعده با مردم چنان رفتاركن كه دوستداري باتو رفتاركنند. نيز تاكيد ديگري است برعامگرايي. بنابراين هر چه افراد عامگراتر باشند اخلاقيتر عمل خواهند كرد
فرض دوم اين بررسي حاكي است تعهد عام با شكاف اخلاقي و اخلاق عملي رابطه دارد. جدول همبستگي متغيرها نشان ميدهد همبستگي تعهدعام با شكاف اخلاقي 24/0ـ و با اخلاق عملي 55/0 است كه هر دو رابطه نيز در سطح 9/99درصد معنيدار ميباشد
رابطة فوق بدان معني است كه هر چه احساس مسؤليت فرد نسبت به ديگران تعميم يافتهتر باشد و همه اعم از خودي و غريبه را به يك چشم ببيند، از فاصله اخلاقنظري و عملي وي كاسته شده و به تعبير ديگر پايبندي او با اخلاق بيشتر ميشود. در واقع بايد گفت هر چه دايره تعهد فرد از خويشان، نزديكان و اقوام فراتر رود، حقوق و انتظارات اجتماعي را بيشتر رعايت خواهدكرد. به بيان ديگر، هر چه دامنه تعهدفرد وسيعتر باشد، از شدت اين احساس تعهد نسبت به گروهها و افرد خاص ( به ويژه اقوام و نزديكان ) كاسته ميشود و همه مردم را جداي از وابستگيهاي قومي و نژادي در برميگيرد.
فرض سوم اين بررسي به رابطة اعتماد عام با شكاف اخلاقي و اخلاق عملي تاكيد دارد. همبستگي اعتماد عام با شكاف اخلاقي 10% ـ است كهدر سطح 99 درصد معنيدار است. بدين معني كه هر چه اعتماد افراد فراگير و تعميم يافته باشد واز دايرة خويشان و نزديكان فراتر رود، فاصله بين اخلاق نظري و عملي آنها كاهش مييابد. رابطه اعتماد عام با اخلاق عملي، معني روشنتري از اين بحث ارائه ميدهد بنا برماتريس همبستگي، اين دو متغيير به ميزان 30درصد همبستگي دارند كه در سطح 9/99 درصدنيز معني دار است. يعني هر چه دايره معتمدين فرد افزايش يابد، پايبندي او به ارزشهاي اخلاقي در عمل بيشتر ميشود، به طور كلي داشتن اعتماد و حسن ظن، از جمله مباني اصلي اخلاق محسوب ميشود. قواعد اخلاقي به ما توصيه ميكنند كه به همه حسنظن داشته باشيم، اعمال افراد را حمل بر صحت كنيم، اصل را بر برائت عمومي بگذاريم و تا از كسي خلافي سرنزنده باشد، مجاز نيستيم به او سوءظن داشتهباشيم. بنابراين هر چه دايره اعتماد و حسنظن فرد وسيعتر باشد، اخلاقيتر و بدون پيشداوري با ديگران برخورد خواهد كرد. و برعكس هر چه دامنه احتمال محدودتر باشد گروه خودي كوچكتر و دايرة غريبهها وسيعتر خواهد شد، و به تبع، حقوق غريبهها يا افراد خارج از گروه خودي كمتر رعايت ميشود .
رابطه كنش عقلاني و شكاف اخلاقي و اخلاق عملي فرض چهارم اين بررسي است. نتايج بررسي نشان ميدهد كنش عقلاني برعكس سه متغير قبلي با شكاف اخلاقي به ميزان 15 درصد همبسگي مثبت دارد، كه در سطح 99 درصد نيز معنيدار است، اين رابطه به آن معني است كه هرچه كنش فرد حسابگرانه، معقول و مبتني برارزيابي نتيجه و سود باشد، شكاف اخلاقي او بيشتر است.
با توجه به رابطه قوي خردورزي با شكاف اخلاقي، طبيعتاً رابطه خردورزي با اخلاق عملي ضعيف ( 11درصد) اما معنيدار است .
اين نتايج نشان ميدهد كنش عقلاني اگر چه ميتواند به عنوان يكي از عناصر اخلاق مطرح باشد، اما به تنهايي سازنده آن نيست. زيرا قواعد اخلاقي، قراردادهايي سوداگرايانه نيستند، و در اخلاق عنصر عاطفه و احساس تعهد، نقش اساسي دارد. چنانچه تنهاعقل را پايه اخلاق بدانيم، به اخلاق مبتني بر نفع و ترس خواهيم رسيد، كه در عملنهايي نفع فردي را بر رعايت حقوق و انتظارات اجتماعي، ترجيح خواهد داد. به همين دليل است كه تاكيد ميشود عقل ودل و تكليف و تعهد توأمان بايد در اخلاق حاضر باشند.
ـ فرض ششم اين بررسي به رابطه نمادهاي عام با شكاف اخلاقي و اخلاق عملي ميپردازد. ماتريس همبستگي متغيرها نشان ميدهد رابطه نمادهاي عام با شكاف اخلاقي (08/0) و اخلاق عملي (03/0) ضعيف است و معنيدار نيز نميباشد. به نظر ميرسد تمايل به نمادهاي عام نيز چون كنش عقلاني به تنهايي ما را به رعايت اخلاق و انتظارات اجتماعي ملزم نميكند.
رگرسيون چند متغيري مجموع متغيرها با اخلاق عملي تصوير دقيقتري از نتايج فوق ارائه ميدهد، براساس ضراايب BETA معادله رگرسيون را به صورت زير ميتوان نوشت :
اخلاق عملي = ( اعتمادعام) 17/0 + (تعهد عام )31/0 + (عام گرايي) 34/0
برحسب وزنهاي بتا ميتوان گفت شدت تأثيرعامگرايي براخلاق عملي يا پايبندي به اخلاق (34%) بيشتر از ساير متغييرهاست. بعد از عامگرايي تعهد عام با 31% و اعتمادعام با 17% بيشترين تأثير را براخلاق عملي دارند. نكته قابل توجه درمعادله رگرسيون اين است كه متغير كنش عقلاني كه قبلاً در ضرايب پيرسون روابط معناداري با اخلاق عمل داشت، در اينجا رابطه قوي و معناداري با اخلاق عملي نشان نميدهد. با توجه به اين كه در ضريب بتا تأثيرساير متغيرها حذف شده و روابطه خالص دو متغير سنجيده ميشود، ميتوان گفت ارتباط ضعيف كنش عقلاني با اخلاق عملي در ضرايب پيرسون به احتمال زياد ناشي از تأثير ساير متغيرها بوده است. بنابراين متغيرهايي چون كنش عقلاني با اخلاق عملي در ضرايب پيرسون به احتمال زياد ناشي از تاثير ساير متغييرها بودهاست. بنابراين متغيرهايي چون كنش عقلاني و نمادهاي عام كه بيشتر ناظر برابعاد عقلي اخلاق هستند، به تنهايي و بدون همراهي ابعاد احساسي و عاطفي، نه تنها چندان تأثيري در پايبندي به اخلاق ندارد، بلكه احتمالاً به دليل تاكيد بيش از حد برحسابگري و نفع فردي، شكاف اخلاقي را نيز افزايش ميدهند. چنانچه ضريب رگرسيون كنش عقلاني با شكاف اخلاقي 25/0 است، و نشان ميدهدكنش عقلاني بيشترين تأثير را در عدم پايبندي به اخلاق دارد.
اين معنا را تحليل مسير متغيرها نيز نشان ميدهد. نمودار تحليل مسير اخلاق عملي نشان ميدهد نمودار تحليل مسير اخلاقي عملي نشان ميدهد. متغيرهاي عامگرايي تعهد عام و اعتماد عام به ترتيب با ضرايب 34/0 ، 31/0و 17/0 بيشترين سهم را در پايبندي به اخلاق داشتهاند. اما متغييرهاي كنش عقلاني و نمادهاي عام به ترتيب با 02%و07% روابط معناداري با اخلاق عملي نداشتهاند.
براساس نتايج فوق مدل نظري تحقيق به صورت زير تصحيح مي شود:
جمع بندي
بنابراين مدل ميتوان نتيجه گرفت پايبندي به اخلاق به ميزان زيادي وابسته به عامگرايي، تعهد عام ،اعتماد عام و كنش عقلاني است. هر چه افراد براساس معيارهاي فراگير، عام و غير شخصي عمل كنند و تدوين سياست فرهنگي امري است سابقهدار که کشورهاي ديگر نيز به دنبال آن نظر دارند. درايران قبل از انقلاب اين سياست وجهه خاصي را دنبال ميکرد ولي پس از انقلاب نميتوانست به سرعت و سادگي انجام بپذيرد. انقلاب اسلامي که داعيه فرهنگي بودن را داشت، از همان ابتدا با مشکلات و مسايل گوناگون و پيچيدهاي ربروشد. درآميختگي عوامل متعدد از انديشهها و ديدگاهها گرفته تا فرهنگهاي گونهگوني که از جامعه پيش از انقلاب بجا مانده بود، وضعيتي را به وجود آورد تا امر تدوين راه و روش فرهنگي، در لواي سياست فرهنگي سريعتر انجام پذيرد. بنا کردن اصول و سياستهاي فرهنگي درجامعهاي اين چنين پرتلاطم و پر تحول و نيز بهرهگيري از پشتوانه مالي عظيمي که از ذخاير فکري و فرهنگي و ديني وعلمي و تاريخي به ارث رسيده بود. گاهاٌ دشوار مي نمود .
بايد گفت حفظ کردن فرهنگ دشوارتر ازبدست آوردن آن است. نقش فرهنگ در جوامع امروزي به عنوان عاملي اصلي درتحليلهاي جامعه شاختي مورد استفاده قرار گرفته است و نقش و کارکرد آن نسبت به گذشته بيشتر شده. به همراه آن ضرورت هماهنگي وهمسويي صاحبنظران و کارشناسان و برنامهريزان هر کشور با نيازهاي فرهنگي جامعه نيزبيشتر احساس ميشود.
جامعه پويا در برخورد با پاسخهاي نوين فرهنگي، جوابهاي قانع کننده دارد چرا که درتقابل با اينتحرک جامعه پوياي خود را از دست مي دهد. شرط لازم براي تحقق چنين مطلوبي آنست که در هر کشور زمامداران اصولگرا و واقعنگر بتوانند به منظور همراهي با جريان عظيم و اصيل فرهنگ درجامعه ونيز پاسخ به نيازهاي تازه فرهنگي، سياستگذاريو برنامهريزيکردهومحورهاي لازم را براي اين حرکت تشخيص و تعيينکنند. بنابرنقشفرهنگ مذهبي که در تمامي هنجارها و ارزشهاي جامعه ما ريزش دارد، ازهمين رو آنچه به نام سياستگذاري فرهنگي با اصول سياست فرهنگي جمهوري اسلامي خوانده مي شود، بايست با بهرهگيري از اراده و ايمان معنوي والهي مردم به طور هماهنگ و همسو، سياستگذاري و برنامهريزي شود. سياست فرهنگي را ميتوان اصول راهنماي کارگزاران فرهنگي و مجموعه علائم و نشانههايي دانست که مسيرحرکت را نشان ميدهد به عبارت ديگر نوعي دستورالعمل فرهنگي است که روشنگر حرکت و متخذ ازجهان بيني وانسان شناسي اسلامي است
اهداف کلي سياست فرهنگي جمهوري
ضوابط را بر روابط ترجيح دهند، پايبندي بيشتري به ارزشهاي اخلاقي خواهند داشت. هر چه احساس تعهد و مسؤليت فرد از دايره دوستان و خويشان فراتر رود و يا به عبارت ديگر همه را به يك چشم ببيند اخلاقيتر عمل كرد .
اعتماد و حسنظن به همه مردم جداي از وابستگي هاي قومي، نژادي و فرهنگي نيز بر ميزان پايبندي به اخلاقيات ميافزايد. در درجات بعد وبا شدت كمتر رفتار حسابگرانه و عقلاني فرد نيز به تعميم معيارهاي و قواعد رفتاري مي انجامد و نهايتاً التزام عملي به اخلاقيات را بالامي برد.
نتايج فوق حاكي از اين است كه تمايلات اظهاري و احساسي همچنان كه دوركيم و پارسونز نيز اشاره كردهاند، نقش بيشتري در پايبندي فرد به اخلاقيات دارند، چرا كه اخلاق همواره با نوعي بسيج عاطفي همراه است. رعايت ارزشهاي اخلاقي هميشه بيش و پيش از شناخت و ادراك نيازمند ميل و علاقه دروني است. تمايلات ابزاري و حسابگرانه كه مبتني بر نفع و ترس يا احتياط ممكن است به اذعان و اعتراف فرد به ارزشهاي اخلاقي بيانجامد، اما چون با ميل و علاقه همراه نيست و به صورت دروني دنبال نميشود، كمتر به صورت رفتار به منصه ظهور و بروز ميرسد. در چنين حالتي احتمالاً فرد دچار شكاف اخلاقي ميشود يعني در عين حال كه به ارزشهاي اخلاقي در نظر اعتراف ميكند عملاً كمتر به آن پايبند است خاصگرايي رابطهگرايي و عمل براساس معيارهاي شخصي، از مهمترين عواملي است كه به چنين شكا اخلاقي دامن ميزند. . برعكس همچنان كه يافتههاي تحقيق نشان مي دهد، عامگرايي و ضابطهگرايي بر پايبندي فرد به اخلاقيات مي افزايد. در چنين حالتي فرد به همه حسن ظن دارد همه را به يك چشم خواهدديد، به همه صرف نظر از نوع، نژاد، فرهنگ و رابطهشان نيكي و احسان خواهد كرد آنچه بر خود نمي پسندد بر خواهش ها و تمناهاي فردي ترجيح خواهد داد. چنين فردي داراي شخصيتي پيشرفته و متعادل است كه دوركيم آن را باسه خصوصيت تعميم عاطفي، روحيه خود تنظيمي و استقلال ارادي مشخص ميكند. يعني به همه عشق مي ورزد، نيازهاي فردي را با انتظارات اجتماعي تعديل مي كند و براساس آزادي از قيود دروني و بيروني به استقلال ارادي ميرسد و كمتر تسليم فشارهاي محيط انضمامي بيروني يا خواهشها و تمناهاي دروني ميشود. چنانچه افراد جامعه داراي چنين شخصيت پيشرفته و متعادلي باشند، انحرافات و ناهنجاريهاي اجتماعي به ميزان قابل توجهي كاهش پيدا خواهد كرد.
منابع
1ـ دوركيم ، اميل (1360)، فلسفه و جامعه شناسي ، ترجمه فرحناز خمسه اي ،تهران مركز ايراني مطالعه فرهنگها
2ـ دوركيم ، اميل (1359)، تقسيم كار اجتماعي، ترجمه حسن حبيبي، تهران، انتشارات قلم
3ـ وبر ، ماكس(1367) ،دانشمند و سياستمدار ، ترجمه احمد احمد صدارتي ، تهران، مركز
4ـ وبر ، ماكس (1368)، دانشمند و سياستمدار ترجمه احمد نقيب زاده، تهران، انتشارات دانشگاه تهران
5ـ ترنر ، جاناتان اچ( 1373) ، ساخت نظريه هاي جامعه شناسي، ترجمه عبدااعلي لهستاني زاده، شيراز، انتشارات نويد
6ـ آرون ، ريمون (1368)، روانشناس كودك ، ترجمه زينت توفيق ، تهران، نشرني
7ـ پياژه ژان(1369) روانشناسي كودك، ترجمه زينت توفيق، تهران ، نشرني
8ـ چلبي ، مسعود (1372) ، وفاق اجتماعي ، نامه علوم اجتماعي ، دروه پديد ، جلد دوم شماره 3
9ـ چلبي ، مسعود (1371) ، جزوه درس جامعه شناسي آموزش و پرورش
|
|
|
انتیجه گیری |
|
ا
منابع
1ـ دوركيم ، اميل (1360)، فلسفه و جامعه شناسي ، ترجمه فرحناز خمسه اي ،تهران مركز ايراني مطالعه فرهنگها
2ـ دوركيم ، اميل (1359)، تقسيم كار اجتماعي، ترجمه حسن حبيبي، تهران، انتشارات قلم
3ـ وبر ، ماكس(1367) ،دانشمند و سياستمدار ، ترجمه احمد احمد صدارتي ، تهران، مركز
4ـ وبر ، ماكس (1368)، دانشمند و سياستمدار ترجمه احمد نقيب زاده، تهران، انتشارات دانشگاه تهران
5ـ ترنر ، جاناتان اچ( 1373) ، ساخت نظريه هاي جامعه شناسي، ترجمه عبدااعلي لهستاني زاده، شيراز، انتشارات نويد
6ـ آرون ، ريمون (1368)، روانشناس كودك ، ترجمه زينت توفيق ، تهران، نشرني
7ـ پياژه ژان(1369) روانشناسي كودك، ترجمه زينت توفيق، تهران ، نشرني
8ـ چلبي ، مسعود (1372) ، وفاق اجتماعي ، نامه علوم اجتماعي ، دروه پديد ، جلد دوم شماره 3
9ـ چلبي ، مسعود (1371) ، جزوه درس جامعه شناسي آموزش و پرورش
مروري برمباحث طرح شده در فصلنامه «فرهنگ عمومي» خصوصاً شماره 5 آن و مقايسه نظرات مختلف گواه اين امر پينوشت :
در اين نوشته از كتب زير استفاده شده
1ـ جاناتان اچ ـ ترنروال بيگي . پيدايش نظزيه جامعهشناختي . ترجمه ، عبدالعلي لساييزاده، شيراز : مركز دانشگاه شيراز 1371
2ـ گي روشه. كنش اجتماعي . ترجمه هما زنجانيزاده .
مشهد : دانشگاه فردوسي مشهد 1367
3ـ آلن پيرو. فرهنگ علوم اجتماعي . ترجمه باقر روحاني . تهران : مؤسسه كيهان 1370
4ـ روحالااميني محمود. مباني انسانشناسي .
تهران : انتشارات عطار 1370
5ـ شريعتي علي. فرهنگ و ايدئولوژي . تهران : حسينيه ارشاد