در کتب لغت فارسی  زبانهای ایرانی پیش از اسلام

 

 

 

در واژ ه نامه های فارسی.به.طورضمنی.به دو مفهوم اساسی فرهنگ که(ریشه)و (چشمه)باشد. اشاره شده است این دونکته دریافت و برداشتی است از اندیشه ها و تلقی عامه در بیان کاربرد این کلمه در این مورد بعضی از واژه ها از قبیل فرهنگ جهانگیری  مجمع الفرس لطایف الغلت برهان قاطع برهان جامع نفیسی و..... فرهنگ به شاخه درختی اطلاق شده است که آن را می خوابانند( درست مثل تکثیر گیاه از طریق خوابانیدن)

در بعضی از دیگر از کتب لغت فرهنگ را به معنی کاریز و قنات به کار گرفته اند واز جمله به کلمه (دهن فرهنگ)اشاره کرده اند که امروزه هم دربعضی از نقاط ایران از جمله خراسان مصطلعاست و به معنی مظهر قنات است یعنی جایی که آب کاریز نمایان می شود وبر روی زمین جاری می شود

در این دو مورد می بینیم که که از فرهنگ به عنوان ریشه زندگی و چشمه حیات یاد شده است و با این نگرش مفاهیم عالی روییدن بالیدن جاری شدن وبه اوج راه جستن را در این گونه تلقها و برداشت ها بروشنی می بینیم علاوه بر این تعاریف دیگری ازفرهنگ در کتب فارسی وجد دارداز جمله ادب عقل دانش بزرگی حکمت معرفت علم فضیلت و صنعت  در ضمن کتابی را که مشتمل بر لغات و معانی باشد نیز فرهنگ می گویند

مولف فرهنگ نظام مرز بندی و کرتی زراعتی را هم بر معنای فوق افزوده است

 مولوی: از ذکر این کلمه بیشتر به عنوان تدبیر چاره ونیرنگ را در نظر گرفته

فردوسی: از این وازه فرهنگ ارزشها و اندیشه ها ی والای بشری را اراده می کند آن را بر تبار و نزاد واصل و نسب برتری می نهد

زدانا بپرسیدپس دادگر                                                                       که فرهنگ بهتر بود یا گهر

چنین داد پاسخ بدو رهنمون                                                                     که فرهنگ باشد ز گوهر فزون

که فرهنگ آرایش جان بود                                                                      زگوهر سخن گفتن آسان بود

گهربی هنر زار استو سست                                                                       به فرهنگ باشد روان تندرست

 

 

اجزای فرهنگ

-

فرهنگ از دو جزء(فر)و(هنگ)ترکیب یافته است

 

(فر)یا (فرا)در فرس هخامنش و اوستا (فرfraو فرا fra)از پیشاوند ها هستند و به معنی (پیش )

11

  از1فرهنگ بر سر بسیاری از واژه ها (فرا)می آید(درفارسی گذشته) چون فرارفتن و فرا خواندن ویا (فر به فتح (فا)و کسر (فا)دیده میشود.چون فرمودن و فرزند و فرزانه و فرستادن و..........

 

2 (هنگ):جداگانه در فارسی به معنی قصد و نیت می باشد آهنگ با پیشاوند (آ)در زبان ما رایجتر است (هنگ )با پیشاوند (فر)به معنای دانش و ادب است.

 درنوشته های پهلوی هم به همین معنی بسیار دیده می شود واصولا فرهنگ در زبان پهلوی به معنی (تربیت آموزش و پرورش و آنچه آموخته می شود) )به کار می رود

 

.

امعنای جدید از فرهنگ (از دهه اول قرن چهار دهم هجری شمسی )

 

 

این دگرگونی به خاطرنیازی بودکه در برابر اشاعه ئ چهره تازه تمدن حس می شد و رابطه داشت با دریافتها و برداشتها از جهان و جامعه .و توجه داشت به اندیشه ها

 نوورویدادهای جدید.

 

فرهنگ درآغاز سده حاضر: به مفهوم آموزش و پرورش و تعلیم و تربیت و برابر با کلمه educationبه کار می رفت ولی کم کم به مفهوم اصلی خود یعنی آنچه فرانسوی ها (کولتور)و انگلیسیها (کالچر)می گویند استعمال شد.

 امروز کلمه فرهنگ معادل دقیقی است برای کلمه کولتور culture +و تمام سطوح معنای آن را در بر می گیرد. اتفاقامانند برابرش در فارسی دگرگونی ها و تحولاتی را پشت سر گذاشته است  

.در زبان لاتین به معنای کشت و کار و پرورش بوده است و با بیان آن آباد کردن و کاشتن زمین بایر و بارور کردن آن منظور می کرده اند.

این کلمه دیر گاهی است که در جوامع بشری و تاریخ وتمدن به کارگرفته می شودبه ظاهر پس از 1750 نخستین بار در زبان آلمانی با این مفهوم و دریافت به کار رفته و سپس به دیگر کشور ها نیز راه یافته است.  و

 

تفاوت فرهنگ با تمدن

همانگونه که ذکر شد در ابتدا این کلمه صورت فردی داشت و برای بیا ن پیشرفت اندیشه انسان اندیشمند به کار می رفت بعد ها مفهوم آن تغیر کرد جنبه ا عام پیدا کرد و این واژه فرهنگ بر پیشرفت فکری وتحول اجتماعی انسان وبه طور کلی ترقی و تطور جوامع بشریت اطلاق شد  

در همین زمان دو نگرش به وجود آمد از ،(فرهنگ )و(تمدن)که دو دیدگاه کاملا متضاد هم بودند

گروهی بر این باور بودن که منظور از فرهنگ کار و کارکرد های علمی و فنی و اقتصادی و مسائل مادی است و هدف از تمدن :رسیدن و راه جستن به اندیشه های معنوی است واز این دیدگاه تمدن را شامل :هنر و فلسفه و مذهب و قانون و سرانجام آن چیزی می دانستند که با پرورش روان ارتباط پیدا می کند گروهی بر عکس نظرات فوق بودند  

مسلم است که تایید هر کدام ازین گروهاکار ی دشوار است و نادرست و پیدایش این دوگانگی با توجه به جا ناپذیری تظاهرت مادی یک جامعه از معنویات و اعتقادات و اندیشه های آن بیهوده و خلاف واقع شمرده می شود

تعارف مختلف از فرهنگ

گوناگونی تعاریف ها تا آنجاست که نیت و قصد تعریف کننده از تعریف کننده از تعریف ارایه شده برکمتر کسی روشن است بویژه که هر دانشمند ی با توجه به تخصص و آگاهی هایش از فر هنگ به نوعی سخن می گوید و بین فرهنگی که مردم شناسان می شناسند و انچه فیلسوفان بدان معتقداند و آنچه مورخ در نظر دارد با آنچیزی که دستگاهای اجرایی به عنوان فرهنگ می شناسند و برای آن برنامه ریزی می کنند تفاوت بسیار دیده می شود .به طورکلی دریافت مفهم واقی از این گونه تعریفها بسیار دشوار است تا آنجا که به قول (رادکلیف بروان)(خفتهایی که واژه فرهنگ تحمل کرده آن را به صورت یک اصطلاح اسفناک علمی در آورده است

در تعریفها ی ارائه شده گروهی که بر عناصر تشکیل دهنده فرهنگ تکیه دارند و توجه می کنند به مواردی که زیر عنوان فرهنگ قرار می گیرد .در این زمینه تعریف تایلوربهترین و روشنگرراه است و کسانی که بر این عقیده پافشاری می کنند ادامه دهنده فکر و اندیشه وی هستنداینان مجموعه چیزهایی را که فرد از جامه کسب می کند و کلیه فراورده هاو کر و کارها از جمله رسوم باور ها علوم فنون عادات پیشه ها سازمانها مهارتها و احکام و جز آن را فرهنگ می نامند

تایلومی گوید

فرهنگ یا تمدن مجمو عه پیچیده ای است که در بر گیرنده دانستنیها اعتقادات هنرها اخلاقیات قوانیین عادات و هر گونه توانایی دیگر ی است که به وسیله انسان به عنوان عضو جامعه کسب شده است .وضع فرهنگ میان جوامع گوناگون بشری تا جایی که اصول کلی قابل تحقیق باشد مو ضوعی است مناسب برای برسی قوانین اندیشه و کنش انسانی )

در حقیقت تایلور با این تعریف باب بحث و تحلیل را پیرامون فرهنگها و تمدن ها ی اقوام جهان گشود . این تعریف کلاسیک از فرهنگ در بر گیرندهنکات و جنبه های بسیاری است ولی با این همه تعریف کاملی به حساب نمی آید .با این حال سر آغاز تعریف ها ی متعدد و بی شمار است که بعد از وی انسان شناسان بعد از وی ارائه دادند و تنها یک صد و شصت و چهار تعریف آن را دو انسان شناس آمریکایی به نامهای (کروبر)و(کلاون)همراه با تفسیر در کتابی با عنوان (فرهنگ بازبینی انتقادی مفاهیم وتعریفها )گرد آوردهاند ودر آن فقط به بیان تعاریفی که انسان شناسان هم که وابسته به جناحها و ملیتهای دیگرند تعاریف متفاوتی از فرهنگ بیان داشته اند هرسکویتس از حدود دویست و پنجاه تعریف در این زمینه یاد کرده و برخی حدود چهارصد .

(مالینوسکی )میگوید

:( فرهنگ به سادگی عبارت است از کلیت یکپارچه ای مرکب از وسایل و کالاهای مصرفی :خصوصیات اساسی گروهای اجتماعی گوناگون تصورات و پیشه ها و باورها و رسوم بشری )

(هرسکو یتس)می گوید

 که (فرهنگ راه و روش زندگی یک قو م است .......(تکیه بز راه و روش و قاعده)

(ژاک ریکوفرانسوی

در کتاب فرهنگ برای زندگی )می گوید:(فرهنگ زمینه مناسب و مطلوبی برای طرح عقاید و سلیقه ها و نظرات مختلف و بحث و گفتگو در باره آنهست تا به فرجام اجماع و و حدتی هماهنگ وایدار حاصل آید)(تکیه بر عامل سازو واری و وسیله برای حل مشکلات انسان و وسیله برای پیشبرد اهداف فردی و اجتماعی بشر)

آل احمد

 در کتاب (نفرین زمین)میگوید فرهنگ یعنی تحویل با ر مرده ها به زنده ها )

(پارسونز )می گوید

 فرهنگ عبارت است از ز آن الگویی که به رفتار و فراورده های عمل بشری مربوط است می تواند به ارث برسد

 

 (تکیه بر میراث اجتماعی و سنن تاریخی )

 

(لسی وایت )میگوید

 (انسان حیوانی است ابزارسلز و سخنگو وبه خدمت گیرنده نماده و قوام و پایدار ی فرهنگ با انتقال آن از نسلی به نسل دیگر توسط زبان :نشان:ها:و ابزارهاصورت میگیرد)

(تکیه بر زبان استفاده انسان از نشانها و نماده)

 

در حقیقت برخی از انسان شناسان فرهنگ را یک ساخته و یک فراورده می دانند

و می گویند (فرهنگ فراورده اجتماعی بشری است)

 

 

ویا عده ایی بر الگو سازی یا سازمان فرهنگ تاکید دارند

 

و معتغدند که فرهنگ شامل ویژگییهای مادی و معنوی است که برای براوردن نیازهای اساسی بشری سازمان یافته است و نهادهای اجتماعی مارا که هسته مرکزی فرهنگ هستند به ما ارائه می دهند با تئجه به آنچه گفته شد فرهنگ در بر گیرنده تمام چیزهاست

 

به قول (لانژن)فرهنگ

(از زندگی آغاز می شود و به زندگی باز می گردد و زندگی سراسر هم آفرینش دایم است وهم حفظ آنچه مفید به حال حیات و صیانت ذات است)

 

دریای کمال رهنمون می کندآن حقیقتی است که به انسان انسانیت می بخشد .اورا صاحب هویت و شخصییت اصولا وجود فرهنگ همان نفس ذات زندگی است جوهر هستی است همان رود سیال و خروشان است که انسان را به می سازد از حیوان متمایزش میکند به او عنوان (اشرف مخلوقات )می دهد و جانشین خدا در زمینش می سازد.